تبليغاتX
انگلیسی: آموزش، زبانشناسی، ترجمه، ادبیات
برای زبان آموزان و دانشجویان رشته های دبیری، زبان شناسی، مترجمی و ادبیات انگلیسی؛ و ادبیات فارسی
برای یافتن مطالب مورد نظر خود روی موضوعات زیر کلیک کنید:

تـــــرجــــــمه.................Translation
زبان شناسی..................Linguistics
ادبیات..............................Literature
آموزش عمومی....General Training
مطالب عمومی........General issues
دانلود..............................Download
راه های موفقیت....Ways of Success
زندگینامه ها.................Biograpgies
کتاب: نقد و معرفی.....Book Review

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1386ساعت 18:21  توسط جمال پاریاب  | 



 


 


 


 


 


 

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم دی 1386ساعت 17:33  توسط جمال پاریاب  | 

زندگي نامه :

احمد شاملو در بيست و يكم آذر سال 1304 در خانه 134 خيابان صفي علي شاه تهران متولد شد. پدرش حيدر و مادرش كوكب عراقي بود. به دليل اينكه پدرش افسر ارتش بود و از اين شهر به آن شهر اعزام مي شد , شاملو هرگز نتوانست همراه خانواده براي مدتي در شهري ماندگار شود و تحصيلات مرتبي داشته باشد در سال 1322 براي اولين بار پايش به زندان هاي متفقين باز شد , اين در حقيقت نيز تير خلاصي بود به تحصيلات نامرتب او.

شاملو در سال 1326 نخستين مجموعه شعرش را به نام "آهنگ هاي فراموش شده" منتشر كرد. "آهنگ هاي فراموش شده" مجموعه اي ناهمگون از شعر هاي كاملا سنتي تا اشعار نيمايي شاملو بود , حتي نوشته هاي كاملا بي وزن,قافيه و آهنگ كه بعد ها به نام شعر منثور يا شعر سپيد شهرت يافت در آن ديده مي شود. انتشار اين مجموعه ها در دنياي شاعري شاملو اهميت چنداني نداشت و همچنان كه خود او در مقدمه كتاب پيش بيني كرده بود كه اين نوشته هاي منظوم و منثور آهنگ هايي بود كه زود به دست فراموشي سپرده شد. اما اين مجموعه به جهت آنكه حاوي نخستين نمونه هاي شعر سپيد فارسي است نشر آن در اين سال قابل توجه است.


شاملو از انتشار اين كتاب و عدم استقبالش افسرده نشده و به كار ترجمه و فعاليت هاي ادبي در نشريات ادامه داد. در سال 1330 او مجموعه شعر "قطعنامه" و شعر بلند "23" را منتشر كرد. اين مجموعه حاوي 4 شعر بلند بود كه نشان  مي داد , شاملو با عبور از شيوه نيمايي براي خود راه تازه اي مي جويد كه خود نيما و پيروان راستين او هرگز علاقه چنداني به آن نشان ندادند.

 


پس از اين مجموعه "شعر آهن ها و احساس ها" را منتشر ساخت. در اين دوره شاملو به مدت يكسال در زندان به سر مي برد كه پس از آزادي به فعاليت هاي ادبي و فرهنگي خود ادامه مي دهد و تا آخرين روز هاي زندگي دست از كار نمي كشد. شاملو پس از يك دوره ترديد و نوسان ميان غزل و شعر اجتماعي سر انجام راه خود را برگزيده و در مسيري قرار گرفت كه به عنوان يكي از برجسته ترين شاگردان نيما كه راه جديدي را در عرصه شعر و شاعري ايجاد كرده است به شمار مي رود. او از شعر شاعران جهان تاثير پذيرفت و خود نيز بسياري از اشعار شاعران جهان را به فارسي برگرداند و يا به گونه اي باز سرايي كرد كه بي گمان بسياري از باز سرايي هاي شاملو از اصل شعنيز بهتر و رساتر شده اند. او تاريخ ادبيات كهن را به خوبي مي شناخت,البته شايد درباره بعضي از اظهار نظر هايي كه درباره شاعران كرده است دچار اشتباه شده است , اما توانايي او در شعر كلاسيك غير قابل انكار است. حاصل آشنايي او با ادبيات كلاسيك , تصحيح و روايت از "افسانه هاي هفت گنبد" , "رباعيات ابو سعيد ابوالخير" , "خيام" و "حافظ شيرازي" است.آشنايي او با ادبيات جهان ترجمه آثاري چون نمايشنامه "عروس خون" , "افسانه هاي چيني" , "اشعار لوركا" , "رمان پا برهنه ها" , "سي زيف و مرگ" , "غزل غزل هاي سليمان" , "مفت خوره ها" , "شهريار كوچولو" و ... "دن آرام" كه بي شك شاهكار او بشمار مي رود. شاملو "دن آرام" را ظرف مناسب براي كتاب كوچه يافت و در اين كتاب دست به تجربه هاي جديدي در عرصه ترجمه زد. اگر شاملو اعر هم نبود ,  تنها با اين ترجمه بي نظير در تاريخ ادبيات ايران نامش ماندگار مي ماند.

 


شاملو پس از انتشار مجموعه هاي "باغ آينه (1338) , آيدا در آينه (1343) , آيدا درخت و خنجر و خاطره (1334) ققنوس در باران (1354) مرثيه هاي خاك (1348) شكفتن در مه (1349) ابراهيم در آتش (1352) و دشنه در ديس (1356) " در زبان به ديگاهي كاملا مستقل ذست يافت و موقعيت و جايگاه ممتازي ميان شاعران نوپرداز و تحصيل كردگان متمايل به غرب پيدا كرد . ويژگي عمده شعر هاي او از لحاظ محتوا نوعي تفكر فلسفي-اجتماعي است و از طريق تمثيل نماد و اسطوره هاي غربي و انساني بيان مي شود , به ويژه اينكه او در خلال اشعار اشاره هاي روشني به نماد مسيحيت درد كه شعر او از اين جهت نيز متمايز مي شود.

شاملو و آيدا (همسر دوم شاملو)

شاملو و آيدا (همسر دوم شاملو)


آزادي اغلب شعر هاي او از هر نوع قيد اعم از وزن و قافيه به شيوه هاي سنتي ويژگي عمده اي است كه در شعر نو ايران سابقه چنداني ندارد. به نظر مي رسد كه آهنگ سخن او گاه به نثر هاي سده چهارم و پنجم و زبان ترجمه هاي تورات و انجيل نزديك مي شود ,  در همين راستا ناقدان از تاثير آشكار نثر بيهقي بر شعر شاملو غافل نمانده اند. شعر شاملو از نظر بيان , فرم و پرداخت ادبي , استفاده مبتكرانه از عناصر ادبي و زباني بسيار حائز اهميت است و از جهات مختلف قابل بحث و بررسي است.

از راست به چپ: هوشنگ ابتهاج، سياوش كسرايي،نيما يوشيج، احمد شاملو، مرتضي كيوان


شاملو با يك عمر پايمردي و تلاش در عرصه فرهنگ و ادب ايران و جهان بالاخره در بامداد يكشنبه دوم مرداد ماه 1379 ديده از جهان فرو بست.

۴ اثر از احمد شاملو :

كاشفان فروتن شوكران                         نگراني هاي يك شاعر

Download                                  Download

 

مقدمه ي حافظ شيراز                     پريا (از مجموعه هواي تازه)

Download                                     Download

 

منبع: سایت ایرانیان انگلستان

+ نوشته شده در  بیست و ششم دی 1386ساعت 5:6  توسط جمال پاریاب  | 

Guillotining Gaza

Noam Chomsky

July 30, 2007

 

The death of a nation is a rare and somber event. But the vision of a unified, independent Palestine threatens to be another casualty of a Hamas-Fatah civil war, stoked by Israel and its enabling ally the United States.

Last month’s chaos may mark the beginning of the end of the Palestinian Authority. That might not be an altogether unfortunate development for Palestinians, given US-Israeli programmes of rendering it nothing more than a quisling regime to oversee these allies’ utter rejection of an independent state.

The events in Gaza took place in a developing context. In January 2006, Palestinians voted in a carefully monitored election, pronounced to be free and fair by international observers, despite US-Israeli efforts to swing the election towards their favourite, Palestinian Authority President Mahmoud Abbas and his Fatah party. But Hamas won a surprising victory.

The punishment of Palestinians for the crime of voting the wrong way was severe. With US backing, Israel stepped up its violence in Gaza, withheld funds it was legally obligated to transmit to the Palestinian Authority, tightened its siege and even cut off the flow of water to the arid Gaza Strip.

The United States and Israel made sure that Hamas would not have a chance to govern. They rejected Hamas’s call for a long-term cease-fire to allow for negotiations on a two-state settlement, along the lines of an international consensus that Israel and United States have opposed, in virtual isolation, for more than 30 years, with rare and temporary departures.

Meanwhile, Israel stepped up its programmes of annexation, dismemberment and imprisonment of the shrinking Palestinian cantons in the West Bank, always with US backing despite occasional minor complaints, accompanied by the wink of an eye and munificent funding.

Powers-that-be have a standard operating procedure for overthrowing an unwanted government: Arm the military to prepare for a coup. Israel and its US ally helped arm and train Fatah to win by force what it lost at the ballot box. The United States also encouraged Abbas to amass power in his own hands, appropriate behaviour in the eyes of Bush administration advocates of presidential dictatorship.

The strategy backfired. Despite the military aid, Fatah forces in Gaza were defeated last month in a vicious conflict, which many close observers describe as a pre-emptive strike targeting primarily the security forces of the brutal Fatah strongman Mohammed Dahlan. Israel and the United States quickly moved to turn the outcome to their benefit. They now have a pretext for tightening the stranglehold on the people of Gaza.

‘To persist with such an approach under present circumstances is indeed genocidal, and risks destroying an entire Palestinian community that is an integral part of an ethnic whole,’ writes international law scholar Richard Falk.

This worst-case scenario may unfold unless Hamas meets the three conditions imposed by the ‘international community’ — a technical term referring to the US government and whoever goes along with it. For Palestinians to be permitted to peek out of the walls of their Gaza dungeon, Hamas must recognise Israel, renounce violence and accept past agreements, in particular, the Road Map of the Quartet (the United States, Russia, the European Union and the United Nations).

The hypocrisy is stunning. Obviously, the United States and Israel do not recognise Palestine or renounce violence. Nor do they accept past agreements. While Israel formally accepted the Road Map, it attached 14 reservations that eviscerate it. To take just the first, Israel demanded that for the process to commence and continue, the Palestinians must ensure full quiet, education for peace, cessation of incitement, dismantling of Hamas and other organisations, and other conditions; and even if they were to satisfy this virtually impossible demand, the Israeli cabinet proclaimed that ‘the Roadmap will not state that Israel must cease violence and incitement against the Palestinians.’

Israel’s rejection of the Road Map, with US support, is unacceptable to the Western self-image, so it has been suppressed. The facts finally broke into the mainstream with Jimmy Carter’s book, ‘Palestine: Peace not Apartheid,’ which elicited a torrent of abuse and desperate efforts to discredit it.

While now in a position to crush Gaza, Israel can also proceed, with US backing, to implement its plans in the West Bank, expecting to have the tacit cooperation of Fatah leaders who will be rewarded for their capitulation. Among other steps, Israel began to release the funds — estimated at $600 million — that it had illegally frozen in reaction to the January 2006 election.

Ex-prime minister Tony Blair is now to ride to the rescue. To Lebanese political analyst Rami Khouri, ‘appointing Tony Blair as special envoy for Arab-Israeli peace is something like appointing the Emperor Nero to be the chief fireman of Rome.’ Blair is the Quartet’s envoy only in name. The Bush administration made it clear at once that he is Washington’s envoy, with a very limited mandate. Secretary of State Rice (and President Bush) retain unilateral control over the important issues, while Blair would be permitted to deal only with problems of institution-building.

As for the short-term future, the best case would be a two-state settlement, per the international consensus. That is still by no means impossible. It is supported by virtually the entire world, including the majority of the US population. It has come rather close, once, during the last month of Bill Clinton’s presidency — the sole meaningful US departure from extreme rejectionism during the past 30 years. In January 2001, the United States lent its support to the negotiations in Taba, Egypt, that nearly achieved such a settlement before they were called off by Israeli Prime Minister Ehud Barak.

In their final Press conference, the Taba negotiators expressed hope that if they had been permitted to continue their joint work, a settlement could have been reached. The years since have seen many horrors, but the possibility remains. As for the likeliest scenario, it looks unpleasantly close to the worst case, but human affairs are not predictable: Too much depends on will and choice.

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1386ساعت 2:57  توسط جمال پاریاب  | 

Cold War II

Noam Chomsky

August 27, 2007

These are exciting days in Washington, as the government directs its energies to the demanding task of “containing Iran” in what Washington Post correspondent Robin Wright, joining others, calls “Cold War II.” [1]

During Cold War I, the task was to contain two awesome forces. The lesser and more moderate force was “an implacable enemy whose avowed objective is world domination by whatever means and at whatever cost.” Hence “if the United States is to survive,” it will have to adopt a “repugnant philosophy” and reject “acceptable norms of human conduct” and the “long-standing American concepts of `fair play’” that had been exhibited with such searing clarity in the conquest of the national territory, the Philippines, Haiti and other beneficiaries of “the idealistic new world bent on ending inhumanity,” as the newspaper of record describes our noble mission. [2] The judgments about the nature of the super-Hitler and the necessary response are those of General Jimmy Doolittle, in a critical assessment of the CIA commissioned by President Eisenhower in 1954. They are quite consistent with those of the Truman administration liberals, the “wise men” who were “present at the creation,” notoriously in NSC 68 but in fact quite consistently.

In the face of the Kremlin’s unbridled aggression in every corner of the world, it is perhaps understandable that the US resisted in defense of human values with a savage display of torture, terror, subversion and violence while doing “everything in its power to alter or abolish any regime not openly allied with America,” as Tim Weiner summarizes the doctrine of the Eisenhower administration in his recent history of the CIA. [3] And just as the Truman liberals easily matched their successors in fevered rhetoric about the implacable enemy and its campaign to rule the world, so did John F. Kennedy, who bitterly condemned the “monolithic and ruthless conspiracy,” and dismissed the proposal of its leader (Khrushchev) for sharp mutual cuts in offensive weaponry, then reacted to his unilateral implementation of these proposals with a huge military build-up. The Kennedy brothers also quickly surpassed Eisenhower in violence and terror, as they “unleashed covert action with an unprecedented intensity” (Wiener), doubling Eisenhower’s annual record of major CIA covert operations, with horrendous consequences worldwide, even a close brush with terminal nuclear war. [4]

But at least it was possible to deal with Russia, unlike the fiercer enemy, China. The more thoughtful scholars recognized that Russia was poised uneasily between civilization and barbarism. As Henry Kissinger later explained in his academic essays, only the West has undergone the Newtonian revolution and is therefore “deeply committed to the notion that the real world is external to the observer,” while the rest still believe “that the real world is almost completely internal to the observer,” the “basic division” that is “the deepest problem of the contemporary international order.” But Russia, unlike third word peasants who think that rain and sun are inside their heads, was perhaps coming to the realization that the world is not just a dream, Kissinger felt.

Not so the still more savage and bloodthirsty enemy, China, which for liberal Democrat intellectuals at various times rampaged as a “a Slavic Manchukuo,” a blind puppet of its Kremlin master, or a monster utterly unconstrained as it pursued its crazed campaign to crush the world in its tentacles, or whatever else circumstances demanded. The remarkable tale of doctrinal fanaticism from the 1940s to the ‘70s, which makes contemporary rhetoric seem rather moderate, is reviewed by James Peck in his highly revealing study of the national security culture, Washington’s China.

In later years, there were attempts to mimic the valiant deeds of the defenders of virtue from the two villainous global conquerors and their loyal slaves – for example, when the Gipper strapped on his cowboy boots and declared a National Emergency because Nicaraguan hordes were only two days from Harlingen Texas, though as he courageously informed the press, despite the tremendous odds “I refuse to give up. I remember a man named Winston Churchill who said, `Never give in. Never, never, never.’ So we won't.” With consequences that need not be reviewed.

Even with the best of efforts, however, the attempts never were able to recapture the glorious days of Cold War I. But now, at last, those heights might be within reach, as another implacable enemy bent on world conquest has arisen, which we must contain before it destroys us all: Iran.

Perhaps it's a lift to the spirits to be able to recover those heady Cold War days when at least there was a legitimate force to contain, however dubious the pretexts and disgraceful the means. But it is instructive to take a closer look at the contours of Cold War II as they are being designed by “the former Kremlinologists now running U.S. foreign policy, such as Rice and Gates” (Wright).

The task of containment is to establish “a bulwark against Iran’s growing influence in the Middle East,” Mark Mazzetti and Helene Cooper explain in the New York Times (July 31). To contain Iran’s influence we must surround Iran with US and NATO ground forces, along with massive naval deployments in the Persian Gulf and of course incomparable air power and weapons of mass destruction. And we must provide a huge flow of arms to what Condoleezza Rice calls “the forces of moderation and reform” in the region, the brutal tyrannies of Egypt and Saudi Arabia and, with particular munificence, Israel, by now virtually an adjunct of the militarized high-tech US economy. All to contain Iran’s influence. A daunting challenge indeed.

And daunting it is. In Iraq, Iranian support is welcomed by much of the majority Shi’ite population. In an August visit to Teheran, Iraqi Prime Minister Nouri al-Maliki met with the supreme leader Ali Khamenei, President Ahmadinejad and other senior officials, and thanked Tehran for its “positive and constructive” role in improving security in Iraq, eliciting a sharp reprimand from President Bush, who “declares Teheran a regional peril and asserts the Iraqi leader must understand,” to quote the headline of the Los Angeles Times report on al-Maliki’s intellectual deficiencies. A few days before, also greatly to Bush’s discomfiture, Afghan President Hamid Karzai, Washington’s favorite, described Iran as “a helper and a solution” in his country. [5] Similar problems abound beyond Iran’s immediate neighbors. In Lebanon, according to polls, most Lebanese see Iranian-backed Hezbollah “as a legitimate force defending their country from Israel,” Wright reports. And in Palestine, Iranian-backed Hamas won a free election, eliciting savage punishment of the Palestinian population by the US and Israel for the crime of voting “the wrong way,” another episode in “democracy promotion.”

But no matter. The aim of US militancy and the arms flow to the moderates is to counter “what everyone in the region believes is a flexing of muscles by a more aggressive Iran,” according to an unnamed senior U.S. government official – “everyone” being the technical term used to refer to Washington and its more loyal clients. [6] Iran's aggression consists in its being welcomed by many within the region, and allegedly supporting resistance to the US occupation of neighboring Iraq.

It’s likely, though little discussed, that a prime concern about Iran’s influence is to the East, where in mid-August “Russia and China today host Iran's President Mahmoud Ahmadinejad at a summit of a Central Asian security club designed to counter U.S. influence in the region,” the business press reports. [7] The “security club” is the Shanghai Cooperation Organization (SCO), which has been slowly taking shape in recent years. Its membership includes not only the two giants Russia and China, but also the energy-rich Central Asian states Kyrgyzstan, Uzbekistan, Kazakhstan and Tajikistan. Hamid Karzai of Afghanistan was a guest of honor at the August meeting. “In another unwelcome development for the Americans, Turkmenistan's President Gurbanguly Berdymukhammedov also accepted an invitation to attend the summit,” another step its improvement of relations with Russia, particularly in energy, reversing a long-standing policy of isolation from Russia. “Russia in May secured a deal to build a new pipeline to import more gas from Turkmenistan, bolstering its dominant hold on supplies to Europe and heading off a competing U.S.-backed plan that would bypass Russian territory.”[8]

Along with Iran, there are three other official observer states: India, Pakistan and Mongolia. Washington’s request for similar status was denied. In 2005 the SCO called for a timetable for termination of any US military presence in Central Asia. The participants at the August meeting flew to the Urals to attend the first joint Russia-China military exercises on Russian soil.

Association of Iran with the SCO extends its inroads into the Middle East, where China has been increasing trade and other relations with the jewel in the crown, Saudi Arabia. There is an oppressed Shi’ite population in Saudi Arabia that is also susceptible to Iran’s influence – and happens to sit on most of Saudi oil. About 40% of Middle East oil is reported to be heading East, not West. [9] As the flow Eastward increases, US control declines over this lever of world domination, a “stupendous source of strategic power,” as the State Department described Saudi oil 60 years ago.

In Cold War I, the Kremlin had imposed an iron curtain and built the Berlin Wall to contain Western influence. In Cold War II, Wright reports, the former Kremlinologists framing policy are imposing a “green curtain” to bar Iranian influence. In short, government-media doctrine is that the Iranian threat is rather similar to the Western threat that the Kremlin sought to contain, and the US is eagerly taking on the Kremlin’s role in the thrilling “new Cold War.”

All of this is presented without noticeable concern. Nevertheless, the recognition that the US government is modeling itself on Stalin and his successors in the new Cold War must be arousing at least some flickers of embarrassment. Perhaps that is how we can explain the ferocious Washington Post editorial announcing that Iran has escalated its aggressiveness to a Hot War: “the Revolutionary Guard, a radical state within Iran's Islamic state, is waging war against the United States and trying to kill as many American soldiers as possible.” The US must therefore “fight back,” the editors thunder, finding quite “puzzling...the murmurs of disapproval from European diplomats and others who say they favor using diplomacy and economic pressure, rather than military action, to rein in Iran,” even in the face of its outright aggression. The evidence that Iran is waging war against the US is now conclusive. After all, it comes from an administration that has never deceived the American people, even improving on the famous stellar honesty of its predecessors.

Suppose that for once Washington’s charges happen to be true, and Iran really is providing Shi’ite militias with roadside bombs that kill American forces, perhaps even making use of the some of the advanced weaponry lavishly provided to the Revolutionary Guard by Ronald Reagan in order to fund the illegal war against Nicaragua, under the pretext of arms for hostages (the number of hostages tripled during these endeavors). [10] If the charges are true, then Iran could properly be charged with a minuscule fraction of the iniquity of the Reagan administration, which provided Stinger missiles and other high-tech military aid to the “insurgents” seeking to disrupt Soviet efforts to bring stability and justice to Afghanistan, as they saw it. Perhaps Iran is even guilty of some of the crimes of the Roosevelt administration, which assisted terrorist partisans attacking peaceful and sovereign Vichy France in 1940-41, and had thus declared war on Germany even before Pearl Harbor.

One can pursue these questions further. The CIA station chief in Pakistan in 1981, Howard Hart, reports that “I was the first chief of station ever sent abroad with this wonderful order: `Go kill Soviet soldiers’. Imagine! I loved it.” Of course “the mission was not to liberate Afghanistan,” Tim Wiener writes in his history of the CIA, repeating the obvious. But “it was a noble goal,” he writes. Killing Russians with no concern for the fate of Afghans is a “noble goal.” But support for resistance to a US invasion and occupation would be a vile act and declaration of war.

Without irony, the Bush administration and the media charge that Iran is “meddling” in Iraq, otherwise presumably free from foreign interference. The evidence is partly technical. Do the serial numbers on the Improvised Explosive Devices really trace back to Iran? If so, does the leadership of Iran know about the IEDs, or only the Iranian Revolutionary Guard. Settling the debate, the White House plans to brand the Revolutionary Guard as a “specially designated global terrorist” force, an unprecedented action against a national military branch, authorizing Washington to undertake a wide range of punitive actions. Watching in disbelief, much of the world asks whether the US military, invading and occupying Iran’s neighbors, might better merit this charge -- or its Israeli client, now about to receive a huge increase in military aid to commemorate 40 years of harsh occupation and illegal settlement, and its fifth invasion of Lebanon a year ago.

It is instructive that Washington’s propaganda framework is reflexively accepted, apparently without notice, in US and other Western commentary and reporting, apart from the marginal fringe of what is called ‘the loony left.” What is considered “criticism” is skepticism as to whether all of Washington’s charges about Iranian aggression in Iraq are true. It might be an interesting research project to see how closely the propaganda of Russia, Nazi Germany, and other aggressors and occupiers matched the standards of today’s liberal press and commentators..

The comparisons are of course unfair. Unlike German and Russian occupiers, American forces are in Iraq by right, on the principle, too obvious even to enunciate, that the US owns the world. Therefore, as a matter of elementary logic, the US cannot invade and occupy another country. The US can only defend and liberate others. No other category exists. Predecessors, including the most monstrous, have commonly sworn by the same principle, but again there is an obvious difference: they were Wrong, and we are Right. QED.

Another comparison comes to mind, which is studiously ignored when we are sternly admonished of the ominous consequences that might follow withdrawal of US troops from Iraq. The preferred analogy is Indochina, highlighted in a shameful speech by the President on August 22. That analogy can perhaps pass muster among those who have succeeded in effacing from their minds the record of US actions in Indochina, including the destruction of much of Vietnam and the murderous bombing of Laos and Cambodia as the US began its withdrawal from the wreckage of South Vietnam. In Cambodia, the bombing was in accord with Kissinger’s genocidal orders: “anything that flies on anything that moves” – actions that drove “an enraged populace into the arms of an insurgency [the Khmer Rouge] that had enjoyed relatively little support before the Kissinger-Nixon bombing was inaugurated,” as Cambodia specialists Owen Taylor and Ben Kiernan observe in a highly important study that passed virtually without notice, in which they reveal that the bombing was five times the incredible level reported earlier, greater than all allied bombing in World War II. Completely suppressing all relevant facts, it is then possible for the President and many commentators to present Khmer Rouge crimes as a justification for continuing to devastate Iraq.

But although the grotesque Indochina analogy receives much attention, the obvious analogy is ignored: the Russian withdrawal from Afghanistan, which, as Soviet analysts predicted, led to shocking violence and destruction as the country was taken over by Reagan's favorites, who amused themselves by such acts as throwing acid in the faces of women in Kabul they regarded as too liberated, and then virtually destroyed the city and much else, creating such havoc and terror that the population actually welcomed the Taliban. That analogy could indeed be invoked without utter absurdity by advocates of “staying the course,” but evidently it is best forgotten.

Under the heading “Secretary Rice’s Mideast mission: contain Iran,” the press reports Rice’s warning that Iran is “the single most important single-country challenge to...US interests in the Middle East.” That is a reasonable judgment. Given the long-standing principle that Washington must do “everything in its power to alter or abolish any regime not openly allied with America,” Iran does pose a unique challenge, and it is natural that the task of containing Iranian influence should be a high priority.

As elsewhere, Bush administration rhetoric is relatively mild in this case. For the Kennedy administration, “Latin America was the most dangerous area in the world” when there was a threat that the progressive Cheddi Jagan might win a free election in British Guiana, overturned by CIA shenanigans that handed the country over to the thuggish racist Forbes Burnham. [11] A few years earlier, Iraq was “the most dangerous place in the world” (CIA director Allen Dulles) after General Abdel Karim Qassim broke the Anglo-American condominium over Middle East oil, overthrowing the pro-US monarchy, which had been heavily infiltrated by the CIA. [12] A primary concern was that Qassim might join Nasser, then the supreme Middle East devil, in using the incomparable energy resources of the Middle East for the domestic. The issue for Washington was not so much access as control. At the time and for many years after, Washington was purposely exhausting domestic oil resources in the interests of “national security,” meaning security for the profits of Texas oil men, like the failed entrepreneur who now sits in the Oval Office. But as high-level planner George Kennan had explained well before, we cannot relax our guard when there is any interference with “protection of our resources” (which accidentally happen to be somewhere else).

Unquestionably, Iran's government merits harsh condemnation, though it has not engaged in worldwide terror, subversion, and aggression, following the US model – which extends to today’s Iran as well, if ABC news is correct in reporting that the US is supporting Pakistan-based Jundullah, which is carrying out terrorist acts inside Iran. [13] The sole act of aggression attributed to Iran is the conquest of two small islands in the Gulf – under Washington’s close ally the Shah. In addition to internal repression – heightened, as Iranian dissidents regularly protest, by US militancy -- the prospect that Iran might develop nuclear weapons also is deeply troubling. Though Iran has every right to develop nuclear energy, no one – including the majority of Iranians – wants it to have nuclear weapons. That would add to the threat to survival posed much more seriously by its near neighbors Pakistan, India, and Israel, all nuclear armed with the blessing of the US, which most of the world regards as the leading threat to world peace, for evident reasons.

Iran rejects US control of the Middle East, challenging fundamental policy doctrine, but it hardly poses a military threat. On the contrary, it has been the victim of outside powers for years: in recent memory, when the US and Britain overthrew its parliamentary government and installed a brutal tyrant in 1953, and when the US supported Saddam Hussein’s murderous invasion, slaughtering hundreds of thousands of Iranians, many with chemical weapons, without the “international community” lifting a finger – something that Iranians do not forget as easily as the perpetrators. And then under severe sanctions as a punishment for disobedience.

Israel regards Iran as a threat. Israel seeks to dominate the region with no interference, and Iran might be some slight counterbalance, while also supporting domestic forces that do not bend to Israel’s will. It may, however, be useful to bear in mind that Hamas has accepted the international consensus on a two-state settlement on the international border, and Hezbollah, along with Iran, has made clear that it would accept any outcome approved by Palestinians, leaving the US and Israel isolated in their traditional rejectionism. [14]

But Iran is hardly a military threat to Israel. And whatever threat there might be could be overcome if the US would accept the view of the great majority of its own citizens and of Iranians and permit the Middle East to become a nuclear-weapons free zone, including Iran and Israel, and US forces deployed there. One may also recall that UN Security Council Resolution 687 of 3 April 1991, to which Washington appeals when convenient, calls for “establishing in the Middle East a zone free from weapons of mass destruction and all missiles for their delivery.”

It is widely recognized that use of military force in Iran would risk blowing up the entire region, with untold consequences beyond. We know from polls that in the surrounding countries, where the Iranian government is hardly popular -- Turkey, Saudi Arabia, Pakistan -- nevertheless large majorities prefer even a nuclear-armed Iran to any form of military action against it.

The rhetoric about Iran has escalated to the point where both political parties and practically the whole US press accept it as legitimate and, in fact, honorable, that “all options are on the table,” to quote Hillary Clinton and everybody else, possibly even nuclear weapons. “All options on the table” means that Washington threatens war.

The UN Charter outlaws “the threat or use of force.” The United States, which has chosen to become an outlaw state, disregards international laws and norms. We're allowed to threaten anybody we want -- and to attack anyone we choose.

Washington's feverish new Cold War "containment" policy has spread to Europe. Washington intends to install a “missile defense system” in the Czech Republic and Poland, marketed to Europe as a shield against Iranian missiles. Even if Iran had nuclear weapons and long-range missiles, the chances of its using them to attack Europe are perhaps on a par with the chances of Europe's being hit by an asteroid, so perhaps Europe would do as well to invest in an asteroid defense system. Furthermore, if Iran were to indicate the slightest intention of aiming a missile at Europe or Israel, the country would be vaporized.

Of course, Russian planners are gravely upset by the shield proposal. We can imagine how the US would respond if a Russian anti-missile system were erected in Canada. The Russians have good reason to regard an anti-missile system as part of a first-strike weapon against them. It is generally understood that such a system could never block a first strike, but it could conceivably impede a retaliatory strike. On all sides, “missile defense” is therefore understood to be a first-strike weapon, eliminating a deterrent to attack. And a small initial installation in Eastern Europe could easily be a base for later expansion. Even more obviously, the only military function of such a system with regard to Iran, the declared aim, would be to bar an Iranian deterrent to US or Israel aggression.

Not surprisingly, in reaction to the “missile defense” plans, Russia has resorted to its own dangerous gestures, including the recent decision to renew long-range patrols by nuclear-capable bombers after a 15-year hiatus, in one recent case near the US military base on Guam. These actions reflect Russia’s anger “over what it has called American and NATO aggressiveness, including plans for a missile-defense system in the Czech Republic and Poland, analysts said” (Andrew Kramer, NYT). [15]

The shield ratchets the threat of war a few notches higher, in the Middle East and elsewhere, with incalculable consequences, and the potential for a terminal nuclear war. The immediate fear is that by accident or design, Washington's war planners or their Israeli surrogate might decide to escalate their Cold War II into a hot one – in this case a real hot war.

[1] Wright, WP, July 29 07
[2] Correspondent Michael Wines, NYT, June 13, 1999. Doolittle report, Tim Weiner, Legacy of Ashes: the History of the CIA, Doubleday 2007
[3] Ibid., 77.
[4] Ibid., 180.
[5] Paul Richter, LAT, Aug. 10, 2007. Karzai, CNN, Aug. 5, 2007.

[6] Robin Wright, “U.S. Plans New Arms Sales to Gulf Allies,” WP, July 28, 2007.
[7] Henry Meyer, Bloomberg, Aug. 16, 2007.
[8] Ibid.
[9] Hiro
[10] Weiner
[11] Schmitz, Weiner.
[12] Weiner. Failed States.
[13] Brian Ross and Christopher Isham, “ABC News Exclusive: The Secret War Against Iran,” April 3, 2007; Ross and Richard Esposito, ABC, “Bush Authorizes New Covert Action Against Iran,” May 22, 2007.
[14] On Iran, see Gilbert Achcar, Noam Chomsky, and Stephen Shalom, Perilous Power (Paradigm, 2007), and Ervand Abrahamian, in David Barsamian, ed., Targeting Iran (City Lights, 2007). On Hamas, among many similar statements see the article by Hamas’s most militant leader, Khalid Mish'al, "Our unity can now pave the way for peace and justice," Guardian, February 13, 2007. Hezbollah leader Hassan Nasrallah has repeatedly taken the same position. See among others Irene Gendzier, Assaf Kfoury, and Fawwaz Traboulsi, eds., Inside Lebanon (Monthly Review, 2007).
[15] Kramer, “Recalling Cold War, Russia Resumes Long-Range Sorties,” Aug. 18, 2007.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1386ساعت 2:46  توسط جمال پاریاب  | 


Chamsky's Articles PDF


The Evolution of the Language Faculty.  (with W. Tecumseh Fitch & Marc D. Hauser) Cognition. September, 2005.

The Manipulation of Fear.  Tehelka. July 16, 2005.

Simple Truths, Hard Problems. Philosophy. January, 2005.

Moral Truisms, Empirical Evidence, and Foreign Policy.   Review of International Studies. October, 2003.

 The Faculty of Language. (with M. D. Hauser & W. T. Fitch) Science. November 22, 2002.

 Linguistics and Brain Science. In A. Marantz, Y. Miyashita and W. O’Neil (eds.) Image, Language and Brain. 2000.

  Visions of Righteousness. Cultural Critique. Spring, 1986.

  Philosophers and Public Philosophy. Philosophy and Public Affairs. October, 1968.

 Three Models for the Description of Language. IRE Transactions on Information Theory. September, 1956.

 Logical Syntax and Semantics. Language. January-March, 1955.

Systems of Syntactic Analysis. The Journal of Symbolic Logic. September, 1953.

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1386ساعت 2:28  توسط جمال پاریاب  | 

Noam Chomsky

 

by Zoltán Gendler Szabó

 

In Ernest LePore (ed.), Dictionary of Modern American Philosophers, 1860-1960, Bristol, 2004

 

Noam Chomsky was born to Dr. William (Zev) Chomsky and Elsie Simonofsky in Philadelphia on December 7, 1928. His father emigrated to the United States from Russia. William was an eminent scholar, author of the study Hebrew, the Eternal Language (1957), as well as numerous other works on the history and teaching of Hebrew. Noam entered the University of Pennsylvania in 1945. There he came in contact with Zelig Harris, a prominent linguist and the founder of the first linguistics department in the United States (at the University of Pennsylvania). In 1947 Chomsky decided to major in linguistics, and in 1949 he began his graduate studies in that field. His BA honor's thesis Morphophonemics of Modern Hebrew (1949, revised as an MA thesis in 1951) contains several ideas that foreshadow Chomsky's later work in generative grammar. In 1949 he married the linguist Carol Schatz. During the years 1951 to 1955 Chomsky was a Junior Fellow of the Harvard University Society of Fellows, where he completed his PhD dissertation entitled Transformational Analysis (1955; published as part of The Logical Structure of Linguistic Theory in 1975).

 

Chomsky received a faculty position at MIT in 1955 and he has been teaching there ever since. In 1961 he was appointed full professor in the Department of Modern Languages and Linguistics; the graduate program in linguistics began the same year. In 1966 he was appointed Ferrari Ward Professor of Linguistics. In 1976, the linguistics and philosophy programs at MIT were merged and the Department of Linguistics and Philosophy was created; this has been Chomsky's home department ever since.

Alongside his career as a linguist, Chomsky has been active in left-wing politics. In 1965 he organized a citizen's committee to publicize tax refusal in protest to the war in Vietnam; four years later he published his first book on politics American Power and the New Mandarins. By the 1980's he had become both the most distinguished figure of American linguistics and one of the most influential left-wing critics of American foreign policy. He has been extremely prolific as a writer: his web-site in 2003 listed 33 book publications in linguistics (broadly construed), and although the individuation of his political books is complicated, their number definitely exceeds 40. According to a 1992 tabulation of sources from the previous 12 years in the Arts and Humanities Citation Index, Chomsky was the most frequently-cited person alive, and one of the eight most frequently-cited authors of all time.

Chomsky's intellectual life had been divided between his work in linguistics and his political activism, philosophy coming as a distant third. Nonetheless, his influence among analytic philosophers has been enormous due to three factors. First, Chomsky contributed substantially to a major methodological shift in the human sciences, turning away from the prevailing empiricism of the middle of the twentieth century: behaviorism in psychology, structuralism in linguistics and positivism in philosophy. Second, his groundbreaking books on syntax (Chomsky (1957, 1965)) laid a conceptual foundation for a new, cognitivist approach to linguistics and provided philosophers with a new framework for thinking about human language and the mind. And finally, he has persistently defended his views against all takers, engaging in important debates with many of the major figures in analytic philosophy (Tyler Burge, Donald Davidson, Michael Dummett, Saul Kripke, Thomas Nagel, Hilary Putnam, Willard Van Orman Quine, John Searle, to cite a few) throughout his career.

Traditional linguistics produced recommendations about socially acceptable forms of speech, guidelines for learning hitherto unknown languages, hypotheses about the origin and development of vernaculars, and a large amount of useful data concerning their current and actual phonology, morphology, syntax and semantics. It is hard to avoid the impression that there is no unified subject matter here. Cognitive linguistics, as Chomsky conceives of it, is the study of the language faculty of individual human minds (and ultimately brains). The key observation is that having a language is a species property of homo sapiens, both in the sense that linguistic competence (what speakers of a language know in virtue of being speakers) is remarkably uniform across members of our species, and in the sense that a similar competence cannot be found among members of other species. The uniformity of linguistic competence among humans had been obscured by excessive focus on the diversity of linguistic performance of speakers (facts about their actual linguistic behavior) and on the diversity of languages spoken in the world. But, according to Chomsky, brute observation of speaker behavior is a poor guide in linguistics and underneath the apparent diversity we can discover universal principles of human languages. The lack of linguistic competence among non-human animals is obscured by the fact that some of them (e.g. bees or dolphins) have the capacity to communicate and by the limited success researchers had in teaching some of them (e.g. chimpanzees and orangutans) to understand simple verbal instructions. But existing systems of animal communication consist of a finite set of symbols, and there is no evidence that animals can acquire much more than that through instruction. Language, on the other hand, has a recursive grammar capable of generating a potentially infinite set of expressions. Although we humans do employ language for the purpose of communication (as well as for the purposes of self-expression, clarification of thoughts, constructing and strengthening social ties, and so on) Chomsky denies that communication is an inherent function of our language and in general rejects the contention that language should be studied in the context of human interactions.

To characterize what is distinctive in his way of specifying the subject matter of linguistics, Chomsky (1986) introduced the distinction between I-language and E- language. He thinks the proper subject of the study of language is the former: a natural object internal to the brain of an individual whose working is representable as a function- in-intension generating structural descriptions of (as opposed to mere strings of) expressions. I-language is to be studied in a way in which we might approach, for example, the visual system. In both cases the systems produce representations employed to facilitate thought and action, but their scientific study must abstract away from the relations these representations bear to objects in the world. (An immediate consequence of this is that semantics, insofar as it is thought to investigate language-world relations, must be an ill-conceived enterprise.) By contrast, E-language is something external to individuals, either a social object constituted by norms and conventions, or some abstract object, say, a set of sentences. The traditional notion of a language (like Bulgarian or Swahili) and the traditional notion of a dialect (like the Norfolk or the Yorkshire dialect of British English) are of no scientific use. Variations among competent speakers may be considered significant or insignificant for a variety of purposes and there is nothing systematic to be said about these classifications. Chomsky often mentions the bon mot that a language is a dialect with an army and a navy; occasionally he even expresses doubts about the very coherence of the notion of an E-language.

According to Chomsky, the language faculty is part of our biological endowment, and as such it is largely genetically determined. The chief argument for this view comes from facts about language acquisition. According to the poverty of stimulus argument, there are many aspects of the linguistic competence of adult speakers that could not have been learned on the basis of the primary linguistic data available for the child during the period of language acquisition (sentences and pseudo-sentences heard along with accompanying gestures and other situational clues). Consequently, these aspects are never learned and must be innately specified. Additional empirical evidence for innateness comes from research showing that language acquisition is remarkably fast, devoid of certain sorts of errors we would prima facie expect, and comes in characteristic stages whose order and duration seems independent of environmental factors. Chomsky's hypothesis is that language arises in the mind of the child through a realization in the brain of a language faculty, which begins in an initial state (also called Universal Grammar), goes through a series of intermediate states, and reaches a steady state, which is no longer subject to fundamental changes.

The conceptual framework of Chomsky's early work on syntax has been extremely influential among philosophers, to some extent because his distinction between deep and surface structure seemed to sit well with the tradition within analytic philosophy (going back to Russell's theory of descriptions) that the surface appearance of a sentence often masks its true structure. In Chomsky (1965), grammar is divided into two levels of representation: the deep structure generated by the recursive rules of a context-free phrase structure grammar (this is what makes the grammar generative) and the surface structure derived from the deep structure through the application of transformation rules (this is what makes it transformational). Much of the subsequent development of the theory in the 1970's can be viewed as a series of attempts to formulate constraints on both the generative and the transformational components. (An example of the former is the development of X-bar theory, which specifies a common internal structural skeleton for all phrases; an example of the latter is the proposal to reduce the available movements to the single rule ("move a"), whose applicability is then restricted by a few general constraints.) Although the details underwent considerable change by the end of the 1970's, the fundamental framework remained the same.

Starting with Chomsky (1981), however, the familiar framework was abandoned. Chomsky began to think of Universal Grammar as a system of innate principles combined with a certain number of (probably binary) parameters whose values are not genetically fixed. Language acquisition is then a process of parameter setting, and the fundamental ways in which human languages differ can be characterized in terms of the values of these parameters. In a complex system with a rich internal structure the change in a single parameter can have a wide variety of consequences proliferating in various parts of the grammar. (What is universal - pace parametric variation - according to Chomsky, is syntax. The apparent syntactic variety of human languages is the result of variations in idiosyncratic morphological features originating in the lexicon: inflectional morphemes or functional elements, such as tense and case.) This picture implies a radical methodological shift in the study of language. If the theory is on the right track, the construction of rule systems for particular languages can no longer be regarded as the central task for linguistics. Instead, the structure of any particular human language should be studied through the study of human languages in general, through uncovering the principles of Universal Grammar and through the identification of parameters whose setting accounts for linguistic variation.

(An example of an innate principle is that all grammatical operation is structure dependent; this principle rules out, for example, an operation that would move the second word of a sentence to the front, and thereby accounts for the fact that children tend not to try out sequences such as *"Of glasses water are on the table?" when they seek the interrogative counterpart of "Glasses of water are on the table." An example of an innate parameter is the head (position) parameter whose setting determines whether within a phrase the head precedes the complement, as in English, or follows it, as in Korean. Assuming the parameter is binary, the prediction is that there are no intermediate cases: Universal Grammar dictates that in a possible human language that has phrases where the head must come first there cannot be phrases where the head must come last. There are, however, polysynthetic languages, like Mohawk, where there is no fixed order. It has been hypothesized that this is due to another parameter, set one way in Mohawk and another way in English and Korean.)

Chomsky (1993, 1995) has initiated a new research program within the boundaries of the principles and parameters framework. The central idea of the minimalist program is the hypothesis that the language faculty is, in a sense, a perfect device. Representations and derivations are in fact as minimal as it is conceptually possible, given the constraints put on them by that they have to interact with the performance systems (articulatory-perceptual systems and conceptual-intentional systems). The assumption is that the derivation of sentences begins with a set of items drawn form the lexicon and the computational system then attempts to derive a pair of representations, one component of which is a phonetic form (PF) and the other the logical form (LF). Lexical items are supposed to be bundles of features, some of which are formal (e.g. tense), some phonological (e.g. that 'know' is pronounced as /no/), some semantic (e.g. that 'table' is [artifact]). They are merged one-by-one to form successively larger and larger syntactic objects. After a certain point (called spell-out) the derivation splits: semantic operations continue without any overt phonological realization to produce LF and phonological operations continue without affecting the meaning of the syntactic object.

The drive behind movement (the reason why a random array of lexical items is typically not grammatical) is the fact that certain features are uninterpretable for the conceptual-intentional system, that features can only be erased (the technical term is checked) when an appropriate pair of them stand in the right sort of structural relation to one another, and that a well-formed representation must be fully interpreted. This last principle of Universal Grammar is called the principle of full interpretation. (For example, the reason the string *"He not loves her" is ungrammatical is that the third person singular nominative features of the verb cannot be checked by the subject separated from it by 'not'. So, the relevant features of 'loves' move out of their position, carrying with them the phonetic features corresponding to '-s' as well, and attach themselves to the auxiliary 'do' appropriately related to the subject resulting in 'He does not love her'.) Movements are constrained by economy principles, which require, in effect, that they occur only as a last resort and in a manner that requires the least effort.

If anything counts as surface form in this picture, it must be the phonetic form. Everything else (including the logical form, which is not conceived of as a formula of some preferred formal language whose inferential properties match the inferential properties of the derived sentence) counts as "deep". And, as Chomsky has repeatedly emphasized, the surface grammar of philosophical analysis has no status whatsoever.

Given his characterization of language as a system of knowledge - his willingness to downplay the significance of actual performance, to emphasize the creative aspect of language use, to endorse innate principles of grammar, and to postulate structure invisible on the surface - Chomsky is rightly regarded as an heir to the rationalist tradition in the philosophy of language and mind. He himself has often emphasized his indebtedness to such a tradition, especially to the Port-Royal Grammar and to Humboldt; cf. esp. Chomsky (1966). But there are important aspects in which Chomsky's views diverge from the rationalist picture. First of all, in speaking about linguistic competence he is willing to consider a kind of knowledge that is (although innate) not based on reason. In fact, the very idea of a justification for a certain aspect of our competence seems out of place. Second, he does not think that Universal Grammar bears any interesting relation to the structure of reality. Moreover, he does not think that Universal Grammar evolved under any particular evolutionary pressure that interaction with our environment may have created. Third, given his radical internalism about language, Chomsky rejects semantic theories that are based on truth and reference and consequently require the study of language-world relations. In doing so, he forfeits a major part of the rationalist enterprise, namely, the justification of logical inference (that is, the justification of the truth-preserving character of such inferences) on the basis of the postulation of an underlying logical form.

There is a final, crucial respect in which Chomsky breaks with the rationalist tradition. Rationalism in philosophy knows no fundamental obstacle to the expansion of human knowledge; it is the empiricists who have placed special emphasis on the limits of thought by insisting that experience places severe constraints on concept formation. Being an innatist, Chomsky does not believe in empiricist constraints on thought - he advocates his own conception of limitations instead. He has often spoken of a science- forming faculty conceived along the same basic lines as the language faculty. The fundamental principles of the science-forming faculty are genetically encoded and environmental factors permit only minor variations. Just as rats seem genetically incapable of dealing with certain mazes, humans may well be barred from unlocking some of the secrets of nature. He calls questions within the scope of the science-forming faculty problems, and distinguishes them sharply from mysteries that are outside that scope. The problems of consciousness and free will may well be mysteries, according to Chomsky. Be that as it may, Chomsky advocates the pursuit of fundamental questions - whether or not they turn out to be problems - with uniform scientific vigor without any pre- or post-scientific prejudice.

Bibliography

Morphophonemics of Modern Hebrew (New York, 1979 - originally a 1951 University of Pennsylvania MA thesis, revised version of a 1949 University of Pennsylvania BA thesis).

The Logical Structure of Linguistic Theory (Chicago, 1975 - originally appeared in manuscript form in 1955).

Syntactic Structures (The Hague, 1957). "Review of Skinner's Verbal Behaviour" Language 35 (1959): 26-58. "On certain Formal Properties of Grammars" Information and Control 2 (1959): 137 - 167. Current Issues in Linguistic Theory (The Hague, 1964). Aspects of the Theory of Syntax (Cambridge, Mass., 1965). Cartesian Linguistics (New York, 1966).

"Recent Contributions to the Theory of Innate Ideas" Synthese 17 (1967): 2-11.

Sound Pattern of English. (with Morris Halle) (New York, 1968). "Quine's Empirical Assumptions" in Words and Objections: Essays on the Work of W. V.

Quine, eds. D. Davidson and J. Hintikka (Dordrecht, 1969), pp. 53-68.

"Remarks on Nominalization" in Readings in English Transformational Grammar, eds. R. A. Jacobs and P. S. Rosenbaum (Waltham, Mass., 1970), pp. 184-221.

Problems of Knowledge and Freedom: The Russell Lectures (New York, 1971).

Studies on Semantics in Generative Grammar. (The Hague, 1972).

Language and Mind (New York, 1972).

Reflections on Language: The Whidden Lectures (Pantheon Books, New York, 1975).

Essays non Form and Interpretation. (New York, 1977).

Rules and Representations (New York, 1980).

"Principles and Parameters in Syntactic Theory" in Explanation in Linguistics: The Logical Problem of Language Acquisition, eds. N. Hornstein and D. Lightfoot (London, 1981).

Lectures on Government and Binding: The Pisa Lectures (Dordrecht, 1981).

Some Concepts and Consequences of the Theory of Government and Binding (Cambridge, Mass., 1982).

Barriers (Cambridge, Mass., 1986).

Knowledge of Language: Its Nature Origin, and Use (New York, 1986).

"Language and Problems of Knowledge" Synthesis Philosophica 5 (1988): 1-25.

"Accessibility 'in Principle'" Brain and Behavioral Science 13 (1990): 600-601.

"Explaining Language Use" Philosophical Topics, 20 (1992): 205-231.

Language and Thought (Wakefield, Rhode Island., 1993).

"A Minimalist Program for Linguistic Theory" in The View from Building 20 eds. K. Hale and J. Keyser (Cambridge, Mass., 1993).

Language and the Problem of Knowledge: The Managua Lectures (Cambridge. Mass., 1994).

"Language and Nature" Mind 104 (1995):1-61.

The Minimalist Program (Cambridge, Mass., 1995).

New Horizons in the Study of Language and Mind (Cambridge, Mass., 2000).

On Nature and Language (Cambridge, England, 2002).

For a listing of a good sample of the political writings, see: http://www.zmag.org/chomsky/index.cfm.

Further Reading

Baker, Mark The Polysynthesis Parameter (New York, 1996).

Baker, Mark The Atoms of Language (New York, 2001).

Bilgrami, Akeel Belief and Meaning (Oxford, 1992).

Cowie, Fiona What is Within? Nativism Reconsidered (Oxford, 1999).

Crain, Stephen and Rosalind Thornton Investigations in Universal Grammar: A Guide to Experiments on the Acquisition of Syntax and Semantics (Cambridge, Mass., 2000).

Crain, Stephen and Paul Pietroski "Nature, Nurture and Universal Grammar" Linguistics and Philosophy 24 (2001): 139-86.

Fodor, Jerry "The Present Status of the Innateness Controversy" in Representations (Cambridge, Mass., 1981) pp. 257-316.

George, Alexander, Michael Brody and Noam Chomsky, "Review Discussion: Knowledge of Language: Its Nature, Origin and Use" in Mind and Language, 2 (1987).

George, Alexander ed. Reflections on Chomsky (Oxford, 1989).

Harman, Gilbert ed. On Noam Chomsky: Critical Essays (New York, 1974).

Harman, Gilbert "Review of Chomsky, New Horizons in the Study of Language and Mind" The Journal of Philosophy 98 (2001): 265-269.

Hawkins, John A. ed. Explaining Language Universals (Oxford, 1988).

Higginbotham, James "On Semantics" Linguistic Inquiry 16 (1985): 547-593.

Higginbotham, James "Elucidations of Meaning" Linguistics and Philosophy 12 (1989): 465-517.

Hornstein, Norbert and Louise Anthony eds. Chomsky and His Critics (Oxford, forthcoming).

Jackendoff, Ray Foundations of Language: Brain, Meaning, Grammar, Evolution (Oxford, 2002).

Kasher, Asa ed. The Chomskyan Turn (Oxford, 1993).

Kayne, Richard Parameters and Universals (Oxford, 2001).

Larson, Richard and Gabriel Segal Knowledge of Meaning (Cambridge, Mass., 1995).

Lewinton, Richard "The Evolution of Cognition" in An Invitation to Cognitive Science eds. D. N. Osherson and E. E. Smith, vol. 3 (Cambridge, Mass., 1990), pp. 229-246.

Ludlow, Peter Noam Chomsky in A Companion to Analytic Philosophy eds., A. Martinich and D. Sosa (Oxford, 2001).

Ludlow, Peter Noam Chomsky in Philosophy of Science: An Encyclopedia eds., J. Pfeifer and S. Srakar (New York, 2002).

McGilvray, James The Cambridge Companion to Chomsky (Cambridge, England, forthcoming).

McGinn, Colin Problems in Philosophy (Oxford, 1993).

Nagel, Thomas "Chomsky: Linguistics and Epistemology" in Other Minds: Critical Essays, 1969-1994 (Oxford, 1995).

Piatelli-Palmarini, Mario Language and Learning: The Debate between Jean Piaget and Noam Chomsky (Cambridge, Mass., 1980).

Pinker, Stephen The Language Instinct: How the Mind Creates Language (New York, 1994).

Putnam, Hilary "The 'Innateness Hypothesis' and Explanatory Models in Linguistics" Synthese 17 (1967): 12-22.

Putnam, Hilary Representation and Reality (Cambridge, Mass., 1988).

Quine, Willard V. O. "Reply to Chomsky" in Words and Objections: Essays on the Work of W. V. Quine, eds. D. Davidson and J. Hintikka (Dordrecht, 1969), pp. 302-311.

Quine, Willard V. O. "Methodological Reflections on Current Linguistic Theory" Synthese 21 (1970): 386-398.

Radford, Andrew Syntactic Theory and the Structure of English: A Minimalist Approach (Cambridge, England, 1997).

Skinner, B. F. Verbal Behavior (New York, 1957).

Smith, Neil Chomsky: Ideas and Ideals (Cambridge, Mass., 1999).

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1386ساعت 21:31  توسط جمال پاریاب  | 

زندگي نامه ويليام فالکنر

 

او مخالف سرسخت برده داري بود و از آنها که هنوز از سياهان به عنوان برده استفاده مي کردند، سخت خشمگين و از سياهاني که هنوز تن به برده شدن مي دادند سخت آزرده دل بود؛ اين گونه تفکر و آزادمنشي و مخالفت با هرگونه تبعيض در اکثر آثار او قابل لمس است.

«ويليام فالکنر» WILLIAM  FAULKNER نويسنده شهير آمريکايي در 25 سپتامبر سال 1897 در «نيوآلباني» ايالت «مي سي سي پي» متولد شد و در 6 ژوئيه 1962 در «آکسفورد» واقع در ايالت «مي سي سي پي» در 65 سالگي درگذشت. وي دوران کودکي و ايام مدرسه را در شهر کوچک آکسفورد که در داستان هايش آن را «جفرسن» (1) ناميده، گذرانده است. در سال 1916 قبل از ورود آمريکا به جنگ، او براي خدمت به نيروي هوايي کانادا پيوست و به جنگ رفت و در نتيجه ي يک سانحه ي هوايي به سختي مجروح شد و با بدبيني، يأس و خاطره اي زننده از جنگ به وطنش برگشت و بر اثر فقر و تنگدستي به کارهاي گوناگون پرداخت و نويسندگي را هدف خود ساخت.

وارد شدن ويليام فالکنر به ارتش، شايد کشش و تعبيري بود که او ازشخصيت ايده آل پدر بزرگ داشت. بعد از جنگ براي ادامه تحصيل به دانشگاه مي سي سي پي رفت و در خلال تحصيل به طور نيمه وقت  براي امرار معاش در کتاب فروشي  و روزنامه ي «نيواورلئان» مشغول کار شد. 

او چندين بار در پي روياهايش دست از ادامه تحصيل کشيد و با اندک اندوخته اي که داشت راهي سفر اروپا و آسيا شد. در اين رفت و برگشت ها با شغل هاي مختلفي از قبيل نقاشي ساختمان، توزيع نامه در دانشگاه و غيره امرار معاش مي کرد و گاه گاهي مقالات و اشعاري هم مي نوشت.

او مخالف سرسخت برده داري بود و از آنها که هنوز از سياهان به عنوان برده استفاده مي کردند، سخت خشمگين بود و از سياهاني که هنوز تن به برده شدن مي دادند سخت آزرده دل بود. اين گونه تفکر و آزادمنشي و مخالفت با هرگونه تبعيض در اکثر آثار او قابل لمس است. 

در «اورلئان» با نويسندگاني آشنا شد که بعدها نقش مهمي در زندگي او داشتند. يکي از نويسندگان، بانويي بود به نام «اندرسون» که  در زندگي فالکنر نقش به سزائي را ايفا کرد. فالکنر بعد از آشنايي با اين بانوي نويسنده اولين رمان خود به نام «مزد سرباز» را منتشر کرد.

فالکنر انديشه ازدواج با خانم اندرسون را درسر مي پروراند . اما اندرسون با وکيلي که از نظر مالي و مقام موقعيتي به مراتب موفق تر از فالکنر داشت ازدواج کرد . اين حادثه تأثير عميقي بر روحيه حساس  و شاعرانه فالکنر گذاشت و دل شکسته ي او را با رويدادهاي «جهان بودن» هم سو ساخت.

سرگذشت پربار فالکنر مانند رمان ها و اشعارش، سرشار از زير و بم ها و کش و قوس هاي زندگيست. 

فالکنر چون «دس پاسوس» و «همينگوي» اولين کتاب خود را در سال 1926 با نوشتن داستان جنگي «مزد سرباز» که قهرمان آن سربازي است که مجروح و بدبين و ناراضي به وطن برمي گردد و در اطراف خود جز خودپرستي نمي بيند شروع کرد. او داستان «خشم و هياهو» را در سال 1929 نوشت که سرگذشت تأثر انگيز خانواده اي را شرح داده است، اين کتاب نام فالکنر را بلند آوازه ساخت.

داستان ديگر اين نويسنده که نام آن «سارتوري» (2) است نيز در 1929 منتشرشد. در اين داستان موضوعي مورد بحث قرار گرفته است که بعداً اساس فکر و نوشته هاي اين نويسنده شد و آن ترسيم جنوب آمريکا يعني قسمت «مي سي سي پي» و جنگ هاي انفصال است. بر اثر اين جنگ ها به عقيده نويسنده ، نسل مردان شريف قديمي منقرض شده و دسيسه کاران و اشخاص متقلب و حيله گر به روي کار مي آيند. داستان «معبد» را فالکنر در سال 1931 منتشر کرد که از خشن ترين و زننده ترين داستان هاي وي است. اين کتاب خواننده زياد داشته است و «آندره مالرو» نويسنده ي شهير فرانسه بر ترجمه فرانسه آن مقدمه اي نوشته و « ژان پل سارتر» نيز مقالاتي درباره آن نگاشته است.

فالکنر در سال 1927 داستان «پشه ها» را منتشر کرد که مورد توجه فراوان واقع شد. وي در سال 1931 کتاب «اين اعداد سيزده» را نيز به رشته تحرير کشيد. در سال 1933 وي مجموعه اشعارش را به نام «شاخه هاي سبز» منتشر کرد و در 1935 کتاب «برج» را منتشر نمود. در سال 1939 کتاب «نخل هاي جنگلي» وي با استقبال عمومي روبرو گشت. کتاب هاي «هملت» در 1940 و «مزاحم دربار» در 1948 نام وي را در رديف نويسندگان بزرگ معاصر آمريکا قرار داد. فالکنردر سال 1951 «مجموعه داستان هاي کوتاه» و در 1953«گل سفيد» و در 1954 «يک افسانه» را به رشته تحرير کشيد و در 1955 «جنگل هاي بزرگ» و «عمو ويلي» را منتشر کرد.

 

آنچه در آثار اين نويسنده جلب توجه مي کند نخست بدبيني شديد اوست. ديگر از خصوصيات نويسندگي او تشريح و نقاشي مناظر کشتن و قطع اعضاء و نظاير اين هاست. از مشخصات ديگر اين نويسنده شيوه ي خاص او در توجه به زمان است که خواننده را معمولاً گيج و گمراه مي کند. تقريباً هيچگاه نويسنده، داستاني را مرتب و به تدريج از ابتدا تا انتها شرح نمي دهد، بلکه اغلب از آخر مطلب شروع مي کند. 

اين نويسنده، خواننده را در مقابل اجزاي پراکنده موضوع و مسئله اي مي گذارد که تعبير و حل آن فقط پس از صحبت ها و مکالماتي که قطع شده و دوباره شروع مي شود، ميسر مي گردد. «فالکنر» در سال 1943 به اخذ جايزه ادبي نوبل نايل آمد و در سال 1954 جايزه «پوليتزر Pulitzer» را دريافت نمود. وي نويسنده اي است که به تدريج در آمريکا کسب شهرت نموده است. آثار اين نويسنده هنوز هم در اين کشور خواننده کثير و فروش زياد ندارد، برعکس در فرانسه طبقه روشنفکر ارزش فوق العاده اي براي او قائلند.

 

منبع: سایت تبیان

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1386ساعت 20:13  توسط جمال پاریاب  | 

اینجا شب است... شب نوئل؛ در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند، نه تنها برادر و خواهر تو ، حتی مادرت. به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خود را به این اتاق کوچک نیمه روشن ، به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تو بس دورم خیلی دور... اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه ی من دور کنند؛تصویر تو آنجا روی میز هم هست ،تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست ، اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی صحنه ی پر شکوه شانزه لیزه می رقصی ؛ این را می دانم، و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم، و درین ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بینم . شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پرشکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده، شاهزاده خانم باش و برقص ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقه ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند ، ترا فرصت هشیاری داد ، در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار، من پدر تو هستم ژرالدین! من چارلی چاپلین هستم ! وقتی بچه بودی شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم : قصه ی زیبای خفته در جنگل،قصه ی اژدهای بیدار در صحرا ، خواب که به چشمان پیرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتم: برو! من در رویای دخترم خفته ام ، رویا می دیدم ژرالدین، رویا...رویای فردای تو ، رویای امروز تو. دختری می دیدم به روی صحنه ، فرشته ای می دیدم به روی آسمان که می رقصید، و می شنیدم تماشا گران را که می گفتند: دختره را می بینی ؟ این دخترِ همان دلقک پیره! اسمش یادته؟چارلی! آری ، من چارلی هستم ،من دلقک پیری بیش نیستم . امروز نوبت توست، برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی ! این رقصها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد، برو! آنجا هم برو، اما گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن ! زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را،که با شکم گرسنه و پاهایی که ازبینوایی می لرزد، می رقصند. من یکی از اینان بودم ژرالدین! در آن شب های افسانه ای ِ کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی، من باز بیدار می ماندم، در چهره ی تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم:چارلی! آیا این بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟ تو مرا نمی شناسی ژرالدین. در آن شب های دور، بس قصه ها با تو گفتم، اما، قصه ی خود را هرگز نگفتم. این هم داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقک پیری که در پست ترین محلات لندن، آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد . این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام . من درد بی خانمانی را کشیده ام واز این ها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد، اما سکه ی صدقه ی رهگذر خود خواهی، آن را می خشکاند، احساس کرده ام . با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند، نباید حرفی زد. داستان من به کار تو نمی آید، از تو حرف بزنیم! به دنبال نام تو نام من است. چاپلین! با همین نام چهل سال، بیشتر مردم روی زمین را خنداندم وبیشترازآنچه آنان خندیدند،من گریستم. ژرالدین! در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست.نیمه شب، هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی، آن تحسین کننده گان ثروتمند را یکسره فراموش کن . اما حال آن راننده تاکسی راکه تورا به منزل میرساند بپرس .حال زنش راهم بپرس ...و اگر آبستن بود وپولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار به نماینده خودم دربانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرجهای تورا بی چون و چرا قبول کند اما برای خرجهای دیگرت باید صورت حساب بفرستی .گاه به گاه با اتوبوس، با مترو شهررا بگرد، مردم را نگاه کن ، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن ودست کم روزی یک بار با خود بگو: من هم یکی از آنان هستم ! تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر ! هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پای اورا می شکند . وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، زیبا تر از تو،چالاک تر از تو و مغرور تراز تو!آنجا از نور نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نور افکن کولیان تنها نور ماه است!نگاه کن ! خوب نگاه کن! آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو باشد؛ و این را بدان که در خانواده چاپلین هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد! من خواهم مرد، و تو خواهی زیست. امید من آنست که تو هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم ، هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر؛ اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خودت بگو : سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجویی لازم نیست، این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای آنست که از نیروی افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم . من زمانی دراز در سیرک زیسته ام ؛همیشه و هر لحظه به خاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند، نگران بوده ام . اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم: مردمان بر روی زمین ِ استوار، بیش از بند بازان بر روی ریسمان ِ نااستوار سقوط می کنند. شاید که شبی، درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترابفریبد، آن شب این الماس ریسمان نااستواری خواهد بود که به حتم از آن سقوط خواهی کرد !آن روز تو بند باز ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند! دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه ،این الماس برای همه می درخشد. برهنگی بیماری عصر ماست!من پیرمردم، شاید حرفهای خنده آور می زنم، اما بد نیست اندیشه تو در این مورد مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی! نترس! ده سال ترا پیر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره ی لختی ها می شود! می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند. با من ، با اندیشه های من جنگ کن دخترم؛من از کودکان مطیع خوشم نمی آید! با این همه پیش ازآنکه اشک های من این نامه را تر کند، می خواهم یک امید به خودم بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه؛ امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا تو آنچه من براستی می خواستم بگویم دریافته باشی. چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین! دیریا زود باید به جای آن جامه های نمایش ، روزی هم جامه عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم ، تنها گاهگاهی چهره ی خود را در آینه نگاه کن ، آنجا مرا نیز خواهی دید! خون من در رگهای توست.امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگهای من می خشکد ، چارلی را ، پدرت را فراموش نکنی. من فرشته نبودم ، اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدمی باشم! تو نیز تلاش کن. رویت را می بوسم . سوئیس - دومین ساعت از 8760 ساعت ِ سال

+ نوشته شده در  پانزدهم دی 1386ساعت 17:35  توسط جمال پاریاب  | 


نامه اي از ويكتور هوگو ...

قبل از هر چيز برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،
و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،
و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.
آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد .......
اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.
برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،
از جمله دوستان بد و ناپايدار ........
برخي نادوست و برخي دوستدار ...........
كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگي بدين گونه است ،
برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي......
نه كم و نه زياد ..... درست به اندازه ،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،
كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا كه زياده به خود غره نشوي .
و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري .....
تا در لحظات سخت ،
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،
همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،
نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ........
چون اين كار ساده اي است ،
بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند .....
و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.
و اميدوارم اگر جوان هستي ،
خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي......
و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،
و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي...........
چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است
بگذاريم در ما جريان يابد.
اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك
سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد.....
چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت....
به رايگان......
اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روييدنش همراه شوي ،
تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.
به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي.....
و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :
"
اين مال من است " ،
فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !
و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ....
و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،
كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد ...
اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،
ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...

ويكتور هوگو

 

+ نوشته شده در  پانزدهم دی 1386ساعت 17:25  توسط جمال پاریاب  | 

« ارنست همینگوی Ernest Hemingway نویسنده رئالیست و بزرگترین رمان نویس آمریکایی در ۲۱ جولای ۱۸۹۹ در «اوک پارک » (۱) (حومه شیکاگو ) از توابع ایالات « ایلی نویز » (۲) به دنیا آمد و در دوم جولای ۱۹۶۱ در «Ketchum » واقع در ایالت « آیداهو » (۳) هنگامی که تفنگ شکاری خود را پاک می کرد اشتباهاً هدف گلوله خود قرار گرف

و با مرگ او درخشان ترین چهره ی ادبیات قرن بیستم آمریکا ناپدید گردید. پدرش دکتر «کلارنس همینگوی» مردی سرشناس و قابل احترام بود و علاوه بر پزشکی به شکار و ماهیگیری نیز علاقه داشت. دکتر کلارنس همسری داشت پرهیزگار و با ایمان که انجیل می خواند و با اهل کلیسا محشور بود و از او صاحب شش فرزند بود. دومین فرزند این پزشک «ارنست» نامیده می شد. چون پدر و مادرش با هم توافق و تجانس اخلاقی نداشتند ، ارنست از این حیث دچار زحمت و اِشکال بود. مادر به فرزند خود توصیه می کرد که سرود مذهبی یاد بگیرد، اما پدرش چوب و تور ماهیگیری به او می داد که تمرین ماهیگیری کند. در ده سالگی پدرش او را با تفنگ و شکار آشنا ساخت. در دبستان همینگوی احساس کرد که ذهنش برای ادبیات مستعد است و شروع به نوشتن مقالات ادبی، داستان و روزنامه ای که خود شاگردان اداره می کردند، نمود. رفقای وی سبک انشای روان او را می ستودند؛ با وجود این عملاً علاقه و محبتی به او نشان نمی دادند، گویی در نظر آنها برتری و امتیاز گناهی نابخشودنی بود. ارنست به ورزش خیلی علاقه نشان می داد و به قدری در این کار بی باک بود که یکبار دماغش شکست و بار دیگر چشمش آسیب دید! تنفر از خانواده و دبستان هم موجب شد که وی هر دو را ترک گوید. او دوبار گریخت، بار دوم غیبت او چندین ماه طول کشید؛ می گفتند او در به در شده و به شداید و سختی های زندگی تن در داده و تجربیاتی اندوخته است. او گاهی در مزرعه کارگری می کرد، زمانی به ظرف شویی در رستوران ها می پرداخت و مدتی نیز به طور پنهانی به وسیله قطارهای حامل کالای تجارتی از نقطه ای به نقطه ی دیگر سفر می کرد.بالاخره وی تحصیلات متوسطه ی خود را در مدرسه عالی اوک پارک به اتمام رسانید. او با خانواده ی خود تعطیلات تابستانی را در میان جنگلی نزدیک میشیگان که به نزهت و خرمی معروف است، می گذرانید. در آنجا ارنست کوچک لذت شکار و ماهیگیری را دریافت. در سومین سالگرد تولدش، پدرش برای نخستین بار او را به ماهیگیری برد. این گردش، فوق العاده از کار درآمد. اما تابستان هایی که در میشیگان سپری می کردند، به همینگوی چیزی بیش از عشق مادام العمر به مزارع و جویبارها داد. او از میان خاطرات این ایام، محل ها و شخصیت های بعضی از بهترین داستان هایش را بیرون می کشید. همینگوی مناظر آن جنگل ها را در داستان های اولیه خود که در پاریس منتشر می نمود منعکس ساخته است. این نویسنده نیز مانند بسیاری از معاصران خود تحصیلاتی عالی و دانشگاهی نداشت. وقتی در سال ۱۹۱۷ آمریکا هم درگیر جنگ جهانی بزرگ شد، همینگوی با سری پر شور خود را سرباز داوطلب معرفی نمود ولی به خاطر معیوب بودن چشم، ورقه معافی به دستش دادند. در همان اوان با مدیر روزنامه «کانزاس سیتی استار» که در «میدل وست» منتشر می شد آشنا شد و مدت دو ماه رپورتاژهایی برای روزنامه مزبور تهیه می کرد. بعدها نیز رانندگی آمبولانس صلیب سرخ را به عهده گرفت و به جبهه جنگ ایتالیا رهسپار گردید. در زمان جنگ، یک روز که با آمبولانس خود به کمک مجروحین می شتافت زخمی شد، جراحتش وخیم و خطرناک بود و بر اثر آن به وی مدال جنگی ایتالیا دادند و همچنین از دولت متبوع خود مدال نقره ای دریافت داشت. اثر زخم و جراحات این جنگ بعدها در ساق پایش تا مدتها باقی ماند. همینگوی به «شیگاگو»(۴) برگشت و با نویسندگان بزرگی مانند «شروود آندرسون»(۵) و همچنین «جان دوس پاسوس» (۶) آشنا شد. در این موقع دختر جوان و روزنامه نویسی به نام «هدلی ریچاردسون» (۷) علاقه و توجهش را به خود جلب کرد و در نتیجه با هم ازدواج کردند. در سپتامبر ۱۹۲۱ زن و شوهر جوان به صورت دو خبرنگار عازم میدان جنگ یونان و ترکیه شدند. با وجودی که همینگوی از جنگ سابق خاطرات تلخی داشت و دوبار هم زخمی شده بود، میدان جدید نبرد را با آغوش باز استقبال کرد. جنگ ترک و یونان نیز به نفع ترک ها و «کمال آتاتورک» پایان یافت و همینگوی از آنجا به پاریس رفت. در پاریس برحسب توصیه «آندرسون» با «گرترود استن» (۸) نویسنده آمریکایی که در فرانسه موطن اختیار نموده بود، آشنا شد و در مکتب ادبی او به پرورش استعداد نویسندگی خود پرداخت و شروع به نوشتن سرگذشت های کوچک و ساده ای کرد. گرترود استن مردی چاق، جدی و بی گذشت بود با این وصف بین او و همینگوی خیلی زودی علایق و روابطی برقرار گردید و هر دو از معاشرت همدیگر لذت می بردند. همینگوی در پاریس علاوه بر گرترود استن با «پیکاسو» و «سزان» نیز آشنایی یافت. آنها از خواندن نوشته های سلیس، روشن، بی ابهام و در عین حال عامیانه و ساده ی همینگوی که مانند آب صاف و زلال بود استفاده می بردند. نخستین آثار و داستانهای همینگوی سر و صدای زیادی ایجاد کرده بود. آن موقع هدلی همسر همینگوی باردار بود و چون از این طرز شهرت خوشش نمی آمد، روزی با اطلاع شوهرش پاریس را به قصد شیکاگو ترک کرد تا کودکش در دیار خودش متولد شد. در مدتی که هدلی در آمریکا وضع حمل کرد و به پاریس بازگشت، همینگوی چند سرگذشت و نوول تازه به وجود آورد. این نوول ها و داستان ها مانند میخ محکم و سخت بود.

یکی از آنها موسوم به «پنجاه هزار دلار» بود که در آن ماجرای زندگی مرد ورزشکار و مشت زنی تصویر گردیده بود. اسم نوول دیگر وی، «هفته نامه آتلانتیک» (۹) بود که پس از داستان قبلی به وجود آمده و به چاپ رسیده بود و مجله ی پرتیراژی آن را به صورت پاورقی منتشر ساخت. هر کس نوول اخیر را می خواند به چیره دستی و مهارت همینگوی در ادبیات و روان نویسی او پی می برد . خوشبختانه همین نوول بیست صفحه ای اسم نویسنده را بر سر زبان ها انداخت و مشهورش ساخت. انتشار نوول «هفته نامه آتلانتیک» سبب شد که خیلی از روزنامه ها و مجلات از او تقاضای داستان و پاورقی جدید نمایند. وقتی که آنها خواستند با وی قرار داد ببندند، وی رد کرد. نه اینکه از پول و اجرت نویسندگی بدش می آمد ، بلکه اصلاً او فکر نمی کرد که باید آثار قلمی را فروخت. زیرا می گفت: «نویسنده آزاد و سرخود بودن، ارزشش برای من بیش از اینهاست، آنچه آرزوی من است خوب چیز نوشتن است.... با قناعت زندگی می کنم و در عوض هر چه دلم بخواهد چیز می نویسم.» همینگوی در موقع توقفش در پاریس به قدری در غذا قانع بود که یک ظرف سیب زمینی پخته برای هر وعده غذای او فقط پنج فرانک تمام می شد! وی در آثارش فقط از افکار و عقیده خود پیروی می نمود و می دانست اگر بنا شود پای دستمزد به میان آید باید از سلیقه ی شخصی عدول کرد. قطعات گوناگون شعر او در سال ۱۹۲۳ در مجله «شاعری Poetry» چاپ شد و در همین سال همینگوی در شهر «دیژون» (۱۰) فرانسه کتاب کوچکی به نام «سه سرگذشت و ده قطعه شعر» نوشت و به چاپ رسانید.



در سال ۱۹۲۴ کتاب «در زمان ما» را در پاریس انتشار داد که بار دیگر با ملحقات و اضافاتی آن را در آمریکا به چاپ رسانید و نوول های کوتاه و ساده ای را در بین فصول کتاب سابق جای داد. در سال ۱۹۲۷ وی کتاب «مردان بدون زنان» را منتشر کرد. انتشار این کتاب همینگوی را تا مقام یک نویسنده استاد بالا برد و وی را مظهر مکتب خاص داستان نویسی مترقی قرار داد. در همین سال (۱۹۲۷) هدلی - همسرش - با وجودی که با عشق قدم به میدان زناشوئی گذشته بود پیوند و علاقه خود را از او گسست.همینگوی در این باب گفته بود: «هرکس در زنان بزرگواری و وفا بجوید، احمق استنویسنده جوان علیرغم این بی وفایی، به زودی با زن دیگری به نام «پولین» پیمان زناشویی بست. پولین، زنی زیبا و دوست داشتنی بود و ریاست گروه نویسندگان روزنامه «وگ» (۱۱) را به عهده داشت. آثار و نوشته های همینگوی با آنکه به حد اعلای شهرت می رسید با پیروزی مالی توأم نبود، ولی وقتی کتاب «بیوگرافی نویسندگان آمریکایی مقیم پاریس» را انتشار داد درهای موفقیت به رویش گشوده شد. این نخستین بار بود که همینگوی می فهمید موفقیت در نویسندگی چه طعمی دارد. همه کسانی - اعم از آمریکایی، انگلیسی و فرانسوی - که این کتاب را خوانده اند، توانایی و قدرت قلم او را ستوده اند و عقیده دارند که در آن تازگی و ابتکار وجود دارد. به دنبال انتشار این کتاب، کتاب دیگری موسوم به «آدم کشها» به منزله ی شاهکاری به عشاق علم و ادب عرضه گردید. در سال ۱۹۲۸ وی اروپا را به قصد اقامت در سواحل اقیانوس ترک کرد. شهر «کی وست» (۱۲) فلوریدا مقدمش را گرامی شمرد. مردم او را با شکم گوشتالو و برآمده و ریش انبوه و یک لقب پاپا در آن شهر دیدند.

ثمره نخستین ازدواج همینگوی پسری بود به نام «جان». «پولین» زن دومش نیز دو پسر برای او آورد، یکی «پاتریک» در سال ۱۹۲۹ و دیگری «گرگوری» در سال ۱۹۳۲.در ۱۹۲۹ وی کتاب «وداع با اسلحه» را منتشر کرد که در آن به جنگهای ایتالیا اشاره نموده است. همینگوی در سال ۱۹۳۲ کتاب «مرگ در بعدازظهر» را انتشار داد. این کتاب از آن نظر که نویسنده حالات و جزئیات مربوط به مرگ را با قلمی سحّـار و سبکی بسیار بدیع تشریح می کند در ادبیات آمریکا و در میان آثار خود او اهمیت فراوان دارد. در سال ۱۹۳۳ وی کتاب «برنده سهمی ندارد» را به رشته تحریر کشید. همینگوی شکارچی بسیار ماهری بود و اغلب برای شکار شیرو حیوانات خطرناک دیگر به سرزمین آفریقا سفر می کرد و تأثراتی را که در این شکارها پیدا کرده بود در کتاب «تپه های سبز آفریقا» منعکس نموده است. وی این کتاب را در سال ۱۹۳۶ منتشر کرد. در همین سال کتاب های «زندگی اهالی پاریس» و «کشتن برای اجتناب از کشته شدن» را نگاشت. درسال ۱۹۴۰ همسر دومش نیز با او قطع علاقه کرد. همینگوی در اواخر همین سال با خانمی رمان نویس به نام «مارتاژلورن» برای سومین دفعه ازدواج کرد. این دو نفر پس از عروسی به «چین» سفر کردند و مدتی هم در «کوبا» به سر بردند.

در سال ۱۹۳۷ وی کتاب «داشتن و نداشتن» را منتشر کرد که شهرتش افزوده گردید.در سال ۱۹۳۸ همینگوی مجموعه داستان های «ستون پنجم» را منتشر نمود. پس از آغاز جنگ های داخلی اسپانیا، وی با عده ای از روشنفکران آمریکا برآن شدند که با جمهوری طلبان اسپانیا همراهی نمایند. همینگوی پس از آن که دوبار در مراحل مختلف جنگ اسپانیا شرکت کرد در «کی وست» فلوریدا ساکن شد و به نوشتن آثار پرارزشی مانند ماجرای «هاری مورگان قاچاقچی» پرداخت. این کتاب خصیصه ی دیگری از ارنست همینگوی را که همان وجدان اجتماعی او است به خوبی آشکار می سازد، چنانکه همین خصیصه در یکی دیگر از شاهکارهای او به نام «ناقوس مرگ که را می زنند؟» اثری که اشتباهاً تحت عنوان «زنگها برای که به صدا در می آیند» ترجمه شده است، به نحو بسیار بارزتری تجلی کرد. کتاب اخیر راجع به جنگ های داخلی اسپانیا است که در سال ۱۹۴۰ منتشر شد و قهرمانش مردی به نام «روبرت جردن» یا خود همینگوی است. همینگوی در دوران جنگ دوم بین المللی رابط ارتش در انگلستان و فرانسه بود و مدتی به جز مقالاتی چند، چیزی منتشر نمی کرد، تا جایی که همشهریانش گمان می کردند که استعداد و قدرت نویسندگی هنرمند محبوبشان رو به زوال رفته است. پس از جنگ در هتل «ویز» اقامت کرد و شروع به نوشتن کتابی درباره دومین جنگ نمود ولی در اثر درد چشم آن را نیمه تمام گذاشت و در عوض به شکار پرداخت. او بعدها رمان کوتاهی که در آن شرح آخرین عشق خود را که مربوط به زن جوانی بود که به یک سرهنگ ترش و تلخ و ناراحت تعلق داشت، نوشت. «ماری ولش» چهارمین زن و یا آخرین همسر او نیز برای روزنامه ها مقاله می نوشت. همینگوی با این زن در «هاوانا» (۱۳) در منزلی به نام «فری ویژی» زندگی می کرد. او کوبا را دوست داشت و از سکوت و آرامش محیط آن جا لذت می برد. در «هاوانا» خیلی از اشخاص به دیدن او رفتند که در بین آنها ستارگان هالیوود و رجال درجه اول اسپانیا نیز بودند و نویسنده بزرگ با ریش سفید و قیافه مقدس از آنها پذیرایی می کرد. در سال ۱۹۵۰ رمان جدیدی از این نویسنده به نام «آن طرف رودخانه در میان درختان» منتشر شد. این کتاب داستان عشق بی تناسب یک افسر پنجاه ساله ی آمریکایی نسبت به یک دختر نوزده ساله ونیزی است. بالاخره در سال ۱۹۵۲ شاهکار جاودان خود را به نام «پیرمرد و دریا» به رشته تحریر کشید و به اوج شهرت و عظمت ادبی صعود کرد و آمریکایی ها دانستند که قدرت هنری نویسنده محبوبشان زوال نپذیرفته است. این اثر بی مانند در سال ۱۹۵۳ به دریافت جایزه «پولیتزر» و در سال ۱۹۵۴ به دریافت جایزه ادبی نوبل نائل گردید. ارنست همینگوی در سال ۱۹۶۱ در گذشت و با مرگش یکی از تابناک ترین چهره های ادبی آمریکا از میان رفت. او معمولاً ساعت پنج و نیم صبح سر از بالین خواب بر می داشت و شروع به کار می کرد و معمولاً بامداد چیز می نوشت و یا مقابل ماشین تحریر آن را دیکته می کرد. بعد از ظهرها اگر هوا مساعد بود به وسیله کشتی یا زورق به صید ماهی می پرداخت. «همینگوی» همیشه فکر می کرد و می گفت: «یک نویسنده باید تماس خود را با طبیعت حفظ کند.» از آثار دیگر وی می توان «سیلابهای بهاری»، «تعظیم به سویس»، «خورشید همچنان می درخشد»، «برفهای کلیمانجارو»، «یک روز انتظار»، «به راه خرابات در چوب تاک»، «پس از طوفان»، «روشنایی جهان»، «وطن به توچه می گوید»، «اکنون دراز می کشم» و «کلبه سرخ پوست» را نام برد.

+ نوشته شده در  پانزدهم دی 1386ساعت 17:22  توسط جمال پاریاب  | 

«آندره ژید» Andre Gide نویسنده ی شهیر فرانسوی در ۲۲ نوامبر سال ۱۸۶۹ در پاریس به دنیا آمد و در ۱۹ فوریه سال ۱۹۵۱ در همان جا درگذشت. پدر آندره از مردم «نرماندی» و مادرش از اهل جنوب فرانسه بود. پدر و مادر «ژید» از لحاظ اخلاق و سجایا و روحیات باهم اختلاف داشتند و چون پدر «ژید» به واسطه ی گرفتاری نمی توانست به تربیت فرزند خود بپردازد، لذا پرورش وی به عهده ی مادرش که زنی سخت گیر بود قرار گرفت.

«آندره ژید» Andre Gide نویسنده ی شهیر فرانسوی در ۲۲ نوامبر سال ۱۸۶۹ در پاریس به دنیا آمد و در ۱۹ فوریه سال ۱۹۵۱ در همان جا درگذشت. پدر آندره از مردم «نرماندی» و مادرش از اهل جنوب فرانسه بود. پدر و مادر «ژید» از لحاظ اخلاق و سجایا و روحیات باهم اختلاف داشتند و چون پدر «ژید» به واسطه ی گرفتاری نمی توانست به تربیت فرزند خود بپردازد، لذا پرورش وی به عهده ی مادرش که زنی سخت گیر بود قرار گرفت. خانواده ی ژید که پیرو مذهب «پروتستان» بودند تعصب شدیدی در امور مذهبی داشتند و می خواستند که «آندره» هم تمام اعمال دینی را به جا آورده، تسلیم ایمان مذهبی گردد. ولی برخلاف تمایل خانواده، ژید از کوچکی طبع سرکشی داشت و تعلیمات مذهبی را نمی پذیرفت. در سال ۱۸۸۰ یعنی در یازده سالگی آندره ی کوچک پدر خود را از دست داد و نفوذ و قدرت مادرش نسبت به وی فزونی گرفت و مادر سخت گیر او را در فشار گذاشت که هم امور مذهبی را انجام دهد و هم در مدرسه به تحصیل بپردازد، ولی ژید از هر دو موضوع امتناع داشت و ناچار لجاجت و سخت گیری مادرش از اندازه گذشت تا جایی که وی به گریه و زاری های آندره اهمیت نمی داد. در نتیجه ی شدت فشار، آندره دچار حمله ی عصبی گردید و به رختخواب افتاد و مادرش ناگزیر شد او را برای معالجه به آسایشگاه «سناتوریوم» ببرد؛ گرچه بر اثر مداوا و آزادی عمل حال ژید بهبود یافت ولی آثار این دوران فشار و اسارت و بیماری در نوشته های وی به ظهور رسید. ژید به تحصیل بی علاقه بود و از محیط مدرسه نفرت داشت و همان اندازه که مادر و سایر افراد خانواده اش به تحصیلات آندره و تعلیمات مذهبی وی علاقه مند بودند چند برابر آن وی نسبت به هر دو موضوع بی علاقه بود تا بالاخره مادر ژید یک نفر معلم سرخانه برای تعلیم وی گماشت و بهترین و ضروری ترین کتاب تحصیلی او را انجیل قرار داد.با این حال آندره ژید از معلم خودش موسیقی آموخت و در این هنر پیشرفت بسیار کرد. او همچنین با وجود مواظبت خانواده اش چند کتاب دیگر به دست آورده در ساعات فراغت مطالعه می کرد و از این راه با نویسندگی و ادبیات آشنا شد و از همین روزنه ی کوچک دنیای بزرگ ذوق و هنر را تماشا کرد و برای تمام عمر فریفته ی آن شد و در تحت قانون فطری که هر موجود ذی روح در برابر فشار و محرومیت عکس العمل شدید نشان می دهد، آندره ژید هم مظهر عجیب این واکنش طبیعی قرار گرفت، به طوری که در تمام عمر آزادی و بی بند و باری را جانشین فشار و حرمان دوران کودکی قرار داد . وی در ۱۶ سالگی، بی اختیار عاشق دخترعموی خود «مادلین Madeleine Rondeaux» (۱۹۳۸–۱۸۶۷) گردید. نویسنده ی جوان از این احساسات و عوالم عشق و شیفتگی در آثار خویش صحبت و به نام «امانوئل» از دختر عموی خویش «مادلین» یادآوری می کند. در این موقع وی اولین کتاب خود را به نام «خاطرات و اشعار آندره والتر» منتشر کرد. این کتاب که نخستین اثر نویسنده است تقریباً نیتجه ی یک سلسله ناکامی های دوره ی جوانی است که در تعقیب و امتداد جریان حیات پر از یأس و حرمان کودکی کشانده شده است. این کتاب تحت تأثیر التهابات شدید روحی دوره ی جوانی و در محیط آرام سرزمین «آنسی Annecy» نوشته شده است.در سال ۱۸۸۹ کتاب «مسافرت اورین» را نوشت که حاوی شدیدترین و لطیف ترین احساسات و خاطرات ایام جوانی است. آندره ژید در سال ۱۸۹۳ خود را از قیود خشک تقدس رها ساخته به «تونس» و آفریقا رفت و در مدت دو سالی که در آنجا بود جز مدت یک بیماری که سل گرفت و مجبور شد در «بیسکرا» بماند، به خوش گذرانی مشغول بود . ژید در کشمکش هوی و هوس و زندگی آرام مدتی اسیر و با طبیعت خود در مجادله بود تا آن که سرانجام به پاریس بازگشت و به سال ۱۸۹۷ کتاب «مائده ها ی زمینی The Fruits of the Earth» را در مراجعت از سفر آفریقا به رشته ی تحریر درآورد.در این موقع « ژید» دوباره از زندگی در پاریس دلگیر شد و به مسافرت پرداخت و این بار رخت به سوی «الجزیره» کشید و پس از آنکه خبر فوت مادرش به وی رسید بار دیگر به فرانسه برگشت و با تجدید عوالم عشق و شیفتگی دوران جوانی با دختر عموی خود مادلین ازدواج کرد. وی کتاب «رذل» را پس از مسافرت و گردش در «الجزایر» به قلم آورد، و آن داستان کسی است که برای ابراز شخصیت خود از سنن و مقررات رهایی پیدا کرده و برای اجرای افکار و آرزوهای خود تلاش و کوشش می کند. ژید که از زندگی آرام و انزوا بیزار بود و می خواست حیات خود را در دیدن آثار و مناظر جدید و سیاحت و مطالعه بگذارند در زمانی که پنجاه و چهار سال از عمرش می گذشت یعنی به سال ۱۹۲۳ به مسافرت پرداخت و سفری به «کنگو» کرد و پس از یک سال اقامت در آنجا به پاریس بازگشت. در سال ۱۹۳۶ سفری به کشور «شوروی» کرد و پس از گشت و گذار و مطالعه در آن محیط به فرانسه مراجعت نمود. آندره ژید پس از فراغت از تحصیلات مقدماتی به مطالعه ی آثار نویسندگان و شعراء پرداخته بود. و کتب زیادی را بررسی کرده بود و با نویسندگان بزرگی مانند «مترلینگ»، «رنیه»، «مالارمه» و « پیرلوئیس» آشنایی داشت. ژید از بیست سالگی شروع به نویسندگی کرد و اگر چه آثار اولیه اش چندان مورد توجه قرار نگرفت ولی در عین حال مخالفین و موافقینی پیدا کرد و وقتی که اندک شهرتی بهم رسانید و انجمن ادبی لندن در شعبه ی ادبیات، کرسی «آناتول فرانس» را به «آندره ژید» واگذار کرد این کار توجه زاید الوصف خوانندگان و علاقه مندان به آثار ادبی را به سوی ژید و آثار وی معطوف ساخت. آندره ژید علاوه بر نشر آثار ادبی از داستان و بیوگرافی و نمایشنامه به همراهی دوستان و آشنایان خود به تأسیس مجله ی «جدید فرانسه» همت گماشت که مدت سی و سه سال از ۱۹۰۸ تا ۱۹۴۱ دوام داشت و این مجله ی ادبی خدمت بسیار بزرگی به ادبیات جهان و خاصه ادبیات فرانسه نموده است که نسل کنونی آشنایی و ارتباط خود را با آثار و شاهکارهای هنرمندان و نویسندگان معاصر اروپایی و امریکایی مرهون آن می باشد.«آندره ژید» در سال ۱۹۴۷ به دریافت جایزه ی ادبی نوبل موفق گردید. او به جهت همکاری با آلمان ها در میان هم میهنان خود و در دنیای دموکراسی بد نام گردیده و مورد غضب و کینه قرار گرفته است. از آثار دیگر او می توان «اگر دانه نمیرد»، «در تنگ»، «اودیپ »، « داستایوسکی»، «آهنگ روستائی»، «زیر زمین های واتیکان»، «مسافرت به کنگو»، «کوریدون»، «سکه سازان قلب»، «تزه»، «مکتب زنان»، «ایزابل»، «ربرت ژنویو»، «اخلاق»، «مذاکرات خیالی»، «تربیت زنان»، «دفتر سپید و سیاه»، «باطلاق ها»، «بهانه ها»، «بهانه های تازه»، «اکنون با تو»، «پرومته تزه»، «بازگشت از شوروی»، «بازگشت کودک ولگرد»، «مائده های زمینی»، «خاطراتی از اسکارواید»، «دفترهای یاداشت آندره والتر»،«مائده های تازه» و «مسافرت اورین» را نام برد

+ نوشته شده در  پانزدهم دی 1386ساعت 17:17  توسط جمال پاریاب  | 




مجموعه، داستان های کوتاه




آدرس: شهر ‌« ت » ، خيابان انشاد ، خانه ي شماره ي ۵۵۵

آتشكان

كريم آتشكان . سي ساله ، قد متوسط ، چشم ها ميشي . چشم ها ميشي ، قد متوسط ، وزن متوسط ، زيبايي متوسط . همه چيز متوسط . فقط چشم ها ميشي . اما يك چيز متأسفانه از متوسط هم پايين تر : خريدن كفش .

آقاي آتشكان كفش هايش را فقط از مغازه هايي مي خرد كه معمولاْ همراه كفش چيزي هم اضافه مي دهند ؛ مثلاْ جوراب و يا هر دو هفته يك بار قرعه مي كشند و به برندگان ، ديگ زودپز چوبي و يا كارد و چنگال پلاستيكي هديه مي كنند . اما آقاي آتشكان جوراب ها را پس مي دهد ؛ جوراب نمي پوشد . و چون مجرد است و تصميم دارد مجرد هم بماند و براي ديگ و كارد و چنگال مورد مصرفي نمي شناسد باز هم تصميم گرفته است كه هر وقت برنده شد آنها را هم پس بدهد .

مي ماند خود كفش ها . آنها يا خيلي تنگ هستند و يا خيلي گشاد و دوستان آقاي آتشكان عادت كرده اند كه آقاي آتشكان را در ساعات اداري هميشه مشغول و گرفتار ببينند . پاي لختش را بيرون مي آورد و به آن كه ديگر قلمبه سلمبه شده و از ميخچه و زگيل پوشيده است وازلين مي مالد . گاهي هم يك جعبه پودر تالك را روي آن خالي مي كند و فضاي اتاق را ناگهان غباري سفيد مي پوشاند و آقاي محسني كه حساسيت دارد به عطسه مي افتد . آقاي آتشكان دستمالش را در هوا تكان مي دهد ، ولي براي آقاي محسني ديگر دير شده است . آن وقت همه شروع مي كنند به شمردن عطسه هاي آقاي محسني …

آقاي آتشكان را كجا مي توان پيدا كرد ؟ اين خود سؤالي است . در اداره ؟ گمان نكنم . هيچ كس هنوز درست نمي داند كه اداره ي او كجاست و چيست و يا ، مهم تر از همه ، اين كه واقعاْ اداره اي در كار هست يا نه . در خانه ؟ شما بياييد خودتان امتحان كنيد . شب يا روز ، صبح يا عصر ، تعطيل يا غير تعطيل ، هر وقت خواستيد ، به درِ خانه ي او برويد و زنگ بزنيد . همين حالا ، پيش پاي شما رفته اند بيرون . بقال سر كوچه او را ديده است كه لنگ لنگان ، مثل اين كه در گِل و لاي ، دور مي شود . گاه مي ايستد و گاه به جايي تكيه مي دهد .

پس چه بايد كرد ؟ تكليف من كه مي خواهم او را ببينم چيست ؟ اين مشكل را من به طريق خود حل كرده ام ؛ يك منطق ساده و عملي ، آدمي را كه كفش تنگ يا گشاد بپوشد ، مخصوصاْ اگر پنبه در پاشنه ها و پنجه ي كفش تپانده باشد ، و گشاد گشاد راه برود كجا غير از صف اتوبوس مي توان پيدا كرد ؟

او را در انتهاي صف پيدا كردم . روي يك پا ايستاده بود و پاي ديگرش را مثل پاندول تكان مي داد . دستمالش را در مشت مي فشرد و دستش را آهسته به آنجا كه « پشت » ، نام محترمانه ي خود را از دست مي دهد تا نام محرمانه اي به خود بگيرد مي ماليد . نمي دانم چه مي كرد . شايد بازي .

كت و شلوار خوش دوختي پوشيده بود كه كاملاْ بر اندامش برازنده بود . كراوات سفيدي بسته بود كه جا به جا لكه هاي درشت قرمز داشت . انگار همين الان صاحبش خون دماغ شده است .

من رفتم جلوتر . صف ناآرام بود و مثل مار بي حالي به خود مي پيچيد . از رو به رو ، دختر سياه چرده اي مي خواست از عرض خيابان بگذرد . همين چند لحظه پيش بود كه او را ديدم كه در خيابان « صنيعي » پيش مي آمد . كمي سر چهارراه و بعد به خيابان « انشاد » پيچيد . اين جور شايع بود كه صف ها در خيابان انشاد باريك تر و كم دوام ترند . از دور اتوبوس دو طبقه اي را مي ديدم كه تلوتلو مي خورد و نزديك مي شد ، مثل مستي كه مي خواهد به هر قيمت خودش را به خانه اش برساند . به آنجا كه اعتراض و فرياد در انتظار اوست و زنش پرخاش جو كنار جوي ايستاده است .

دختر سياه چرده از كنار من گذشت . عينك درشت سياهي زده بود و دست هاي پرمويي داشت .

پيش از آن كه به خود بيايم و بتوانم به آقاي آتشكان برسم ماشين صف دراز كج و معوج را بلعيده بود . مثل شعبده بازي كه نوار بلند كاغذ رنگي را مي مكد تا بعد ناگهان گنجشكي از دهان خود بيرون بيندازد .

چيزي روي آسفالت برق مي زد . من نگاه كردم . اتوبوس ، يك لنگه كفش آقاي آتشكان را مثل تفاله اي بيرون انداخته بود .

بهروز سليم احمدآبادي

خودش هم نمي داند چرا احمدآبادي . در شهر « الف » به دنيا آمده است ؛ اما نيامده است ، او را به دنيا آورده اند . اول گفتند خيلي بزرگ است و اين زن با اين جثه ي ضعيف نمي تواند بچه اش را به دنيا بياورد . پس چه بايد كرد ؟ از دست ماما كه كاري برنمي آمد . رفتند متخصص را خبر كردند .

متخصص ، دكتري بود كه تازه از انگلستان آمده بود و خودش را هم به سختي به دنيا آورده بودند . اول سرفه ي خشك و بي صدايي كرد كه خيال مي كرد دليل بر تشخص است ، به خصوص كه به حجم غبغبش هم افزوده مي شد و بعد به دقت زن را معاينه كرد . دستور داد خط كش و گونيا آوردند كه قطر و طول و عرض شكم را اندازه بگيرد و بعد باز سرفه كرد و باد به غبغبش انداخت . همه منتظر بودند .

ــ اين زن با اين جثه ي ضعيف نمي تواند بچه اش را به دنيا بياورد .

ناچار شوهر زن را صدا زدند . او ناآرام و بي صبر ، در راه رو قدم مي زد و گاه ميان راه مي ايستاد و به دوردست خيره مي شد . دوردست ديوار سرد و خشك و خاكستري رنگي بود كه يك پرستار زشت و باتجربه روي آن انگشتش را به دهان گذاشته بود .

شوهر زن را به اتاق راهنمايي كردند . خودش احساس كرد كه دارند هلش مي دهند . او كه در اين لحظه كلاهش را به دست گرفته بود و آن را مي چرخاند بي اختيار به همه تعظيم كرد . چشم هايش دو دو مي زد .

ــ ببينيد ، آقاي سليم ، موقعيت خيلي نااميدانه است ( مدت مديدي از اقامت مجدد آقاي دكتر در ايران نمي گذشت ) شكم اول است ؟

با حوصله توضيح دادند كه مقصود از شكم اول چيست .

ــ بله قربان ، زن اول هم هست .

دكتر متخصص حيرت زده سرش را بلند كرد و كوشيد سرفه كند . اما نتوانست فقط بر حجم غبغبش افزوده شد .

ــ دو تا زن داريد ؟

ــ نه خير قربان ، همين يكي . از كجا اين طور خيال كرديد ؟

دكتر كينه توزانه به او خيره شد و جواب نداد .

ــ حالا بايد چكار كنيم ؟

ــ بالاخره بايد همه دست به دست هم بدهيم و با فورسپس يا سزارين و يا به وسيله ي ديگري بچه را بيرون بياوريم .

آقاي سليم ناگهان كلاهش را به سر گذاشت و به جمع دكترها و ماماها و پرستاران رو كرد :

ــ دستم به دامنتان ! يعني با زور ؟ مي فرماييد او را بايد بيرون كشيد ؟

دكتر باز سرفه كرد ، اما اين بار بر حجم غبغبش افزوده نشد . با حيرت دست به چانه اش كشيد و خشك و رسمي و كمي هم با عصبانيت گفت : نه ! سه بار گفت : نه !

فورسپس گذاشتند ، كسي نيامد . چند مانور زايماني مختلف انجام دادند ، فقط زن فرياد مي كشيد . دست آخر شكمش را پاره كردند و همه با پوزهاي بسته و دستكش هاي نايلوني دورادور تخت او ايستادند . كم كم شروع كردند به وول خوردن . مثل بالرين هاي ناشي ، آهسته و سنگين دور تخت مي چرخيدند . آقاي سليم از پشت شيشه ي نيمه مات با چشم هاي وحشت زده مي ديد كه انگار در ميان مه و غبار ، هيكلي نامأنوس و سفيدپوش چيز بي شكلي را گرفته اند و آن را به طرف خود مي كشند ، يا از دست هم مي قاپند ، يا به هم تعارف مي كنند .

اگر آقاي سليم زياد به سينما مي رفت و از موج نو سر در مي آورد ، مي فهميد كه چشم هايش دارد وقايع آوانگاردي را با حركت كند ضبط مي كند .

كجا بوديم ؟ اين كه بهروز سليم احمدآبادي قد بلندي دارد و موهايش خاكستري است و متولد شهر « الف » است ، اما در شهر « ب » بزرگ شده و در شهر « پ » درس خوانده و اكنون در شهر « ت » زندگي ميكند .

اغلب براي كار به شهر « ث » مي رود و هميشه سر راهش دو شب در شهر « ج » مي ماند ، به اين اميد كه بالاخره يك شب به آنجا برود دنبال عيش ، و تا صبح عرق بخورد و در خيابان ها راه بيفتد و عربده بكشد و آواز كوچه باغي ( آقاي سليم كوچه باغي بد نمي خواند ) بخواند و دست آخر ببرندش كلانتري و ازش تعهد بگيرند … اين رؤياي زندگي اوست ، اما حتي در شهر « ج » هم كه فرسنگ ها با شهر « ت » فاصله دارد ، از زنش مي ترسد . مي ترسد كه ناگهان وسط كار در كلانتري يا خم يك كوچه يا ته يك بن بست ( دخترهاي شهر « ج » اغلب در كوچه هاي بن بست قرار دارند ) سر برسد . زنش مرض رواني دارد .

هر سال ، آقاي احمدآبادي تابستان ها بچه ها را برمي دارد و به شهر « چ » مي برد . زنش با آنها نمي آيد و در شهر خودشان مي ماند . زنش از مسافرت مي ترسد ، فوبي دارد .

وقتي در ماشين نشستند كه به خانه برگردند و اتوبوس به راه افتاد ، بچه ها ( كه ديگر بچه نيستند ) نق نق را شروع مي كنند . كادو نخريديم ، كنار دريا نرفتيم ، رقص نكرديم ، ماشين نداريم ، ويلا نداريم … همه اش با فعل نفي شروع مي شود .

اتوبوس ، ميان راه از شهر « ح » مي گذرد . مي ايستد كه هر كس خواست برود سوهان و مرباي شقاقل بخرد . مرباي شقاقل براي كمر خوب است ، كمر را سفت مي كند . ولي چه فايده ؟ سوهان ها توي دهان آب مي شود ، براي دندان مصنوعي خوب است . درست . ولي چه فايده ؟ كه برود بيفتد روي آن … روي آن … برويم پايين ، چيزي براي مامان بخريم . طفلكي مامان ! تنها توي آن خانه ي لعنتي … ديگر عقش مي نشيند ، شما برويد . فقط مواظب باشيد دير نكنيد . آقا ! مگر شما پياده نمي شويد ؟ اينجا شهر « ح » است . مي دانم ، فقط اجازه بدهيد بخوابم . لااقل اينجا كمي بخوابم …

شهر « ح » را هم پشت سر مي گذارند .

تلق … تلق … تلق ! بچه ها بزرگ شده اند و مي خواهند بروند دانشگاه ( كنكور ) و خارجه ( پول ) و شوهر مي خواهند و هوشنگ سليم احمدآبادي تازگي ها يك گرل فرند پيدا كرده است ( منيژه ) و پول توجيبي مي خواهد ، بيش تر مي خواهد ، و مي خواهند دوتايي فرار كنند …

رسيديم . رسيديم به شهر « ت » . پياده شويد !

لابد در شهر « خ » هم خواهد مرد .

كريم

شهرام كريم . سي و پنج ساله . قد … چشم ها … وزن … رنگ موها … تحصيلات … قد ، چشم ها ، وزن ، رنگ موها ، تحصيلات .

محتويات جيب هاي آقاي كريم :

1- پاشنه كش

دراز و زرد رنگ .

واقعاْ اين درست است كه جد بزرگ آقاي كريم اين پاشنه كش را از عشق آباد خريده بوده كه به حاجي صمد هديه بدهد ؟ اين مسأله تا به امروز حل نشده است و آقاي كريم كه به كتاب هاي پليسي علاقه ي فراواني دارد ، يك روز تصميم گرفت اين راز را با توسل به شيوه هاي كارآگاهي … ( ولي قرار ما اين نيست كه جمله پردازي كنيم .)

مادر ! چيزي يادت مي آيد ؟ خوب ، يك چيزهايي . پدرت خدابيامرز وقتي ده ساله بود و شاگرد پدرش بود يك روز مي رود توي پستوي دكان و آنجا قباي پدرش را مي بيند كه گوشه اي مچاله شده است . دست مي كند تو جيب قبا و اين پاشنه كش را پيدا مي كند . آن را برمي دارد ، بهتر بگويم مي دزدد . بعد كتك مفصلي هم مي خورد ، با تعليمي . ولي مادر ! من خيال مي كردم ( كجا شنيده بودم ؟ ) كه پاشنه كش مال جد مادري من است . پدر من ؟ يعني مي گويي پدر من پاشنه كش داشته باشد ؟ …

مادر به گريه افتاد و هيچ كدام از شيوه هاي معمول كارآگاهي نتوانست معلوم كند كه بالاخره جد مادري شهرام پاشنه كش را از عشق آباد خريده است يا جد پدريش . اما يك نكته مسلم بود ؛ جد بزرگ او وقتي از عشق آباد برمي گردد در خانه اش سور مي دهد . ابول جارچي از صبح زود با دهل و نقاره در كوچه هاي ده راه مي افتد و جار مي زند . پسرش ، پابرهنه و با چشم هاي تراخمي ، دنبالش مي دود . انبوه مگس ها دور سر كچلش هاله اي از صدا ساخته اند كه به نظر مي آيد مثل هاله ي سرهاي قديسين ابدي باشد .

خانه ي بزرگ جد بزرگ پر مي شود . سبيل به سبيل . همه چهارزانو نشسته اند و بفهمي نفهمي يكديگر را محترمانه هل مي دهند . معلوم نيست با اين فضاي كم ، تكليف كسي كه باد در دلش بپيچد چيست . به هر حال هر كس راه حل خودش را دارد . سبيل به سبيل . چاي و شيريني و ميوه و قليان . تازه وارد ، همه با هم بلند مي شوند . دولا و راست مي شوند و مي نشينند . ياالله ! باز بلند مي شوند . تازه وارد مي گويد : ياالله ، مي نشيند . صداي قليان . خوب مي فرموديد ! بله ، هنوز سوار نشده بوديم كه … الله اكبر ! چه قيامتي ، چه محشري ! جد بزرگ رويش را به حاج صمد مي كند و مي گويد :

ــ حاجي برايتان چيزي آورده ام .

حاجي پاشنه كش را مي گيرد ، اما تشكر نمي كند . پاشنه كش دست به دست مي گردد . طلا است ؟ نه ، آب طلا است . ولي باور كنيد بعينه كه طلا است ! بفرماييد حاجي مبارك باشد !

حاجي صمد پاشنه كش را مي گيرد ، آن را كمي سبك سنگين مي كند و بعد هل مي دهد در جيب آرخالقش . همان وقت است يا كمي بعد يا جلوتر از آن كه جد بزرگ تفنگش را نشانه مي رود و جمعيت ناگهان به خود مي آيد ؟ جد بزرگ روي مخده نيم خيز شده و دستش را گذاشته است روي متكاي بزرگ قرمز رنگ و حاج صمد با چشم هاي متعجب و بي حركت روي قالي ولو شده است .

جد بزرگ آهسته تفنگش را مي گذارد كنار دستش . آنها كه نزديك تر نشسته اند شنيده اند كه مي گويد : « خون حاج صمد زياد هم قرمز نيست ، همين را مي خواستم بفهمم . »

ولي مادر ، تكليف پاشنه كش چه مي شود ؟ چه طور دوباره به دست ما مي افتد ؟ خوب مي گويند پسر حاج صمد آن را به يك درويش غريبه مي فروشد ، غريبه و ديوانه و درويش … آه ! آه ! آه !

شهرام كلافه شده بود . قلبش به تندي مي زد . فرياد بلندي كشيد و همه ي كتاب هايش را ( اول پليسي ها را ) به هم ريخت و روي آنها لگد زد و بعد گوشه اي نشست و سرش را ميان دست هايش گرفت ، آن را مثل هندوانه ي نارس فشار داد … مادرش بي سر و صدا گريه مي كرد .

شهرام تا چند روز با هيچ كس حرف نمي زد ، اما بعدها اغلب فراموش مي كرد كه حتي پاشنه كش زرد درازي هم در جيب دارد .



2- شانه

شهرام اين شانه ي بزرگ دانه درشت آبي رنگ را كه معمولاْ زن هاي تازه به دوران رسيده ي دهاتي به دست مي گيرند در جيب بغلش مي گذاشت ( راست يا چپ ؟ ) . جيب بغلش باد مي كرد و سرِ شانه از آن بيرون مي زد و شهرام هميشه مواظب بود كه دولا نشود يا كتش را در نياورد يا حركت تندي نكند ، شانه مي افتد .

آن روز كه با « او » قرار داشت بعد از ظهر بود . نيم ساعت زودتر به كافه رفت . پنكه ي سقفي ، خسته و بي ميل دور خود مي چرخيد ، مثل رقاصه ي نيمه خوابي كه هنوز مجبور است براي تنها مشتري مست آخر شب برقصد . كافه نيمه تاريك بود …

چه ميل داريد ؟ چه بگويد ، حالا چه كنم ، تجربه … تجربه … اين همان چيزي است كه لازم است و همان چيزي است كه من ندارم . تجربه در ديدار ، در قرار گذاشتن ، و در ادامه ي دوستي …

بار اول بود كه با يك « او » آشنا شده بود ؛ در يك مهماني غم انگيز و سوت و كور ، و بر حسب تصادف كسي اشتباهاْ « او » را معرفي كرده بود . و اولين بار بود كه طبق معمول قرار كافه اي گذاشته بودند .

اما بعد از اين ؟ كتاب هاي پليسي كمكي نمي كردند . گارسون كافه گوشه اي چرت مي زد و صندلي ها در سكوت و خلوت بعد از ظهر خستگي در مي كردند . صندلي شهرام گاه صدا مي كرد ، صدايي زير و كشيده شبيه به اعتراض كسي كه نمي داند چرا بر خلاف همكارانش باز هم بايد بار را تحمل كند و گاه در سكوت كامل فرو مي رفت ، سكوت كسي كه بالاخره تسليم مي شود .

شهرام نيم خيز شد كه به ساعت ديواري كافه نگاه كند . ناگهان شانه ي دراز دانه درشت آبي رنگ روي موزاييك ها افتاد و غلتيد و درنگ صدا كرد . گارسون از خواب پر رؤيايش پريد . با خشم به شهرام نگاه كرد … آخر كسي تازه دست به جيب برده بود كه به او انعام بدهد !

بايد آن را بردارم و در جيب بگذارم و به گارسون بگويم كه آماده باشد . تا او نيامده است آن را بردارم . بگويم آماده باشد كه هر وقت او آمد ديگر چرت نزند . بعد شايد او را به سينما دعوت كنم و اگر او قبول نكند و اگر بخواهد كه بيايد اتاقم را ببيند و اگر او بپرسد كه در ماه چقدر حقوق دارم و اگر او بخواهد كه برويم برقصيم و اگر ناگهان او چشم هايش را در چشم هايم بدراند و بگويد براي چه با من قرار گذاشتي و اگر او بخواهد كه برايش توضيح بدهم كه نسبت به او چه احساسي داريم و اگر او … او … او … عو … عو … عو … عوعوعوعوعو …



3- جعبه

جعبه يا قوطي . در جيب راست بغل ( يا چپ ؟ ) .

شهرام هر روز صبح اين جعبه را باز مي كرد ، روي تختخوابش دراز مي كشيد ، مدتي هيچ كار نمي كرد .

مي بينيد كه اين عبارت را مي توان به سه جزء تقسيم كرد و هر جزء را توضيح داد : جعبه را باز مي كرد . اما نه به همين سادگي و شايد هم به همين سادگي .

اگر به خاطر بازكردن جعبه نبود كه شهرام هيچ وقت صبح سحر بيدار نمي شد و از جا نمي جست و صورتش را هيچ وقت با آن دقت نمي شست و سجاده اي را كه ديگران براي نماز پهن مي كنند با صفاي يك زاهد بر روي گلهاي قالي نمي گسترد و لب پنجره نمي رفت كه يك دم چشم ها را ببندد ، از خود بي خود شود و نفس عميق بكشد و برنمي گشت و كنار سجاده ي قديمي كه از مادرش به يادگار مانده بود زانو نمي زد و ابلهانه به جعبه ي كوچك بي قواره خيره نمي شد و بعد از آن شاخه هاي سبز عود را نمي سوزاند و دو شمع گچي عبيرآگين را كه در شمعدان هاي بلند نقره ( يادگار پدرش ؟ ) بق زده و خودشان را كثيف كرده بودند نمي افروخت و دستش را به آرامي و ملايمت بر روي جعبه نمي لغزاند و با دست ديگر چشم هايش را كه به سوز افتاده بود فشار نمي داد و منتظر آن صدا نمي ماند .

صدايي نامحسوس برخاست و در جعبه باز شد .

شهرام آن را از كنار سجاده برداشت و از روي قالي بلند شد .

روي تختخوابش دراز مي كشيد . شهرام هر روز صبح اين جعبه را باز مي كرد و روي تختخوابش دراز مي كشيد .

انگار موسيقي ملايمي مي خواست اتاق را پُر كند . يك موسيقي تند و گنگ ، شيرين و خاموش ، پرطنين و بي صدا . از كجا مي آمد ، از سقف ، از كنار در ، از آن گوشه ، توي آن سوراخ كه شب پيش موش ها در آن ضيافتي داشتند ، يا از اتاق بغلي ، از دهان بي دندان پيرمرد همسايه و يا از ريشه هاي جاروي رفتگري كه سرفه مي كرد و فحش مي داد و اخ و تف به زمين مي انداخت و مي روفت ، و مي روفت و مي روفت . و يا از همهمه ي خفه ي شهر و يا از غرش ناگهاني و سمج موتور خسته ي ماشين باري كهنه اي كه هر نيمه شب آن را كنار خيابان مي گذاشتند و راننده اش از بيابان ها مي آمد … ملايم ، ملايم و همراه با قطره هاي اشكي در چشم هايش كه هيچ وقت فرو نمي ريخت . گاهي شهرام فكر مي كرد نكند چشم هايش مرضي دارد كه نمي تواند گريه بسازد .

آن وقت جعبه را مي گذاشت روي شكمش و بار ديگر ابلهانه به آن خيره مي شد . توي آن را مرتب و منظم مي كرد و درش را مي بست . درق ! بعد از آنها خواهش مي كرد كه بيايند تو و بنشينند .

… بعضي روزها يكي يكي مي آمدند . مي رقصيدند ، شكلك در مي آوردند و بعد مي رفتند . بعضي روزها ديگر نمي رفتند و بعضي روزها اصلاْ نمي آمدند .

اگر نمي رفتند شهرام مجبور بود آن روز را نرود سر كار . نمي توانست . بايد با آنها سر و كله بزند ، كلنجار برود ، به خودش بپيچد و با هر كدام گلاويز شود . غروب ، پيرزن همسايه در اتاق را مي زد و برايش چاي مي آورد و در و پنجره ها را باز مي كرد و شمعدان ها را مي گذاشت روي كمد و آب مي آورد كه او صورتش كه عرق كرده بود و دهانش را كه كف كرده بود بشويد . بعد شهرام تشكر مي كرد و از خانه مي رفت بيرون .

سبك شده بود . و چند خميازه مي كشيد . هواي تازه و غبارآلود و پردوده ي خيابان حالش را جا مي آورد . وقتي خميازه مي كشيد مي دانست كه ديگر آنها رفته اند و مي تواند برود عرق بخورد .

اگر نمي آمدند شهرام مجبور بود آن روز را نرود سر كار . نمي توانست . شايد به اتوبوس نرسيده اند .

شايد هنوز در صف وول مي خورند .

ولي ، هنوز اول صبح است ، تا بلند شوم اتاق را مرتب كنم و بعد بروم بيرون توي بقالي تلفن بزنم كه امروز نمي توانم بيايم و يك شير كوچك با كمي پنير بگيرم و برگردم …

شايد تاكسي هم گيرشان نيامده است .

شايد پياده راه افتاده اند .

… برگردم … بايد زود برگردم و در اتاق را باز بگذارم و به همسايه بگويم گوش به زنگ باشد و بنا كنم لباس هايم را اتو بزنم .

نكند ديگر نمي خواهند بيايند ؟

نكند از من دلخور شده اند ؟

شهرام در صندلي راحتي كهنه ي خود فرو رفته بود ، پاهاش را دراز كرده بود ، چانه اش را در دست داشت و با انگشتش روي لبه ي صندلي ضرب مي گرفت و سرش را رو به بالا تكيه داده بود و اتاق را مرتب مي كرد و به دوستش تلفن مي زد و نان و پنير مي خورد و شير را كه مانده بود و بوي زهم مي داد توي دست شويي مي ريخت و لباس هايش را كپه مي كرد كه اتو بزند .

نزديك ظهر ، شهرام لباس هايش را مي پوشيد . پاشنه كش و شانه و جعبه را در جيب هايش مي گذاشت و مي رفت بيرون . از اتاق خود ، در خانه ي شماره 555 مي رفت بيرون .

شماييد ؟ خدانكرده كسالتي ، چيزي … امروز نرفته ايد سر كار ؟ سيگار اشنو طلايي نداريم ، ويژه بدهم ؟ آقا ، مواظب راه رفتنشان باشيد ! چرا تنه مي زنيد ؟ ببخشيد متوجه نبودم . چهارشنبه روز خوشبختي آقا ، از خط كشي عبور كنيد ، با دو تومان ، آقا ، آدامس بدهم ؟ يك آدامس از من بخريد ، چي مي خوريد ، قربان ؟ يك كباب سلطاني اضافه ؟ ولي شما كه قبلي ها را هم نخورده ايد ، بقيه ي پولتان ، گذاشت رفت ! بله پنج دقيقه ي ديگر شروع مي شود ، چه ساندويچي بدهم ؟ آقا ، ساندويچتان را نمي خواهيد ؟ آقاي محترم ، اين قدر وول نخوريد ، فكر پشت سري ها هم باشيد ، مي گذاشتيد تمام مي شد مي رفتيد بيرون ، سلطانيه ؟ نه ؟ خيلي خوب ، مثل هر شب ، دو تا پنج سيري ؟ گوجه نه ؟ خيارشور ، كجا قربان ؟ حالتان خوب نيست ؟ پول خُرد نداشتيد ؟ مي خواهيد كمكتان كنم ؟ زنگ را برايتان بزنم ، بفرماييد ، چند دفعه خواهش كرديم زودتر بياييد ، آخر خدا را خوش نمي آيد ، سر و صدا نكنيد . مريض داريم .

فرموديد مريض داريد ؟ نه ، نه ، فردا ديگر لازم نيست صدايم بزنيد . صدايم نزنيد .

تاريكي .

تاريكي .

كليد برق كجاست ؟ ولش ! مدتي بايد بگذرد تا چشم به تاريكي عادت كند . اگر كسي تا سحر چشم هايش باز باشد ديگر احتياجي به چراغ ندارد ، همه جا را خواهد ديد . شمع ها . آنها هم تا ته سوخته اند . همه جا را خواهم ديد . لبه ي تخت يا لبه ي صندلي چه فرق مي كند ؟ بالاخره بايد جايي بنشينم و آنها را ببينم . آرام ، آرام ، براي اين كه برنگردانم . در كدام جيب بود ؟ جيب چپ ؟ ( صداي خفه و گنگي بلند شد ) . افتاد ! با پا آن را كنار مي زنم . ( آن را كشاند زير تخت ) . بگذار دندانه هايش بشكند . در كدام جيبم بود ، راست ؟ ( در دستش بود ) . همه جا را مي بينم ( صداي ناله ي منقطع و مضحك بيمار همسايه … صداي شير آب ) . حالا ليوان پر شد . يكي يكي . خالي شد . ديگر بيندازمش دور ( تاريكي ) .

با ما بوديد ؟ ما را صدا زديد ؟ شما بوديد ؟ آقا ، كار داشتيد ؟ آقا ، چيزي لازم داشتيد ؟ با ما بوديد ؟ شما بوديد صدا مي كرديد ؟ با ما بوديد ؟ …

شما ، با ما ، شما ، با ما .

تاريكي .

ــ مدتي هيچ كار نمي كرد ــ جزء آخر عبارت ما : حالا ديگر كامل شد . شهرام هر روز صبح اين جعبه را باز مي كرد ، روي تختخوابش دراز مي كشيد و مدتي هيچ كار نمي كرد . شهرام هيچ وقت هيچ كاري نمي كرد .

سبك شده بود . و چند خميازه مي كشيد . هواي تازه و غبارآلود و پردوده ي خيابان حالش را جا مي آورد . وقتي خميازه مي كشيد مي دانست كه ديگر آنها رفته اند و مي تواند برود عرق بخورد .

اگر نمي آمدند شهرام مجبور بود آن روز را نرود سر كار . نمي توانست . شايد به اتوبوس نرسيده اند .

شايد هنوز در صف وول مي خورند .

ولي ، هنوز اول صبح است ، تا بلند شوم اتاق را مرتب كنم و بعد بروم بيرون توي بقالي تلفن بزنم كه امروز نمي توانم بيايم و يك شير كوچك با كمي پنير بگيرم و برگردم …

شايد تاكسي هم گيرشان نيامده است .

شايد پياده راه افتاده اند .

… برگردم … بايد زود برگردم و در اتاق را باز بگذارم و به همسايه بگويم گوش به زنگ باشد و بنا كنم لباس هايم را اتو بزنم .

نكند ديگر نمي خواهند بيايند ؟

نكند از من دلخور شده اند ؟

شهرام در صندلي راحتي كهنه ي خود فرو رفته بود ، پاهاش را دراز كرده بود ، چانه اش را در دست داشت و با انگشتش روي لبه ي صندلي ضرب مي گرفت و سرش را رو به بالا تكيه داده بود و اتاق را مرتب مي كرد و به دوستش تلفن مي زد و نان و پنير مي خورد و شير را كه مانده بود و بوي زهم مي داد توي دست شويي مي ريخت و لباس هايش را كپه مي كرد كه اتو بزند .

نزديك ظهر ، شهرام لباس هايش را مي پوشيد . پاشنه كش و شانه و جعبه را در جيب هايش مي گذاشت و مي رفت بيرون . از اتاق خود ، در خانه ي شماره 555 مي رفت بيرون .

شماييد ؟ خدانكرده كسالتي ، چيزي … امروز نرفته ايد سر كار ؟ سيگار اشنو طلايي نداريم ، ويژه بدهم ؟ آقا ، مواظب راه رفتنشان باشيد ! چرا تنه مي زنيد ؟ ببخشيد متوجه نبودم . چهارشنبه روز خوشبختي آقا ، از خط كشي عبور كنيد ، با دو تومان ، آقا ، آدامس بدهم ؟ يك آدامس از من بخريد ، چي مي خوريد ، قربان ؟ يك كباب سلطاني اضافه ؟ ولي شما كه قبلي ها را هم نخورده ايد ، بقيه ي پولتان ، گذاشت رفت ! بله پنج دقيقه ي ديگر شروع مي شود ، چه ساندويچي بدهم ؟ آقا ، ساندويچتان را نمي خواهيد ؟ آقاي محترم ، اين قدر وول نخوريد ، فكر پشت سري ها هم باشيد ، مي گذاشتيد تمام مي شد مي رفتيد بيرون ، سلطانيه ؟ نه ؟ خيلي خوب ، مثل هر شب ، دو تا پنج سيري ؟ گوجه نه ؟ خيارشور ، كجا قربان ؟ حالتان خوب نيست ؟ پول خُرد نداشتيد ؟ مي خواهيد كمكتان كنم ؟ زنگ را برايتان بزنم ، بفرماييد ، چند دفعه خواهش كرديم زودتر بياييد ، آخر خدا را خوش نمي آيد ، سر و صدا نكنيد . مريض داريم .

فرموديد مريض داريد ؟ نه ، نه ، فردا ديگر لازم نيست صدايم بزنيد . صدايم نزنيد .

تاريكي .

تاريكي .

كليد برق كجاست ؟ ولش ! مدتي بايد بگذرد تا چشم به تاريكي عادت كند . اگر كسي تا سحر چشم هايش باز باشد ديگر احتياجي به چراغ ندارد ، همه جا را خواهد ديد . شمع ها . آنها هم تا ته سوخته اند . همه جا را خواهم ديد . لبه ي تخت يا لبه ي صندلي چه فرق مي كند ؟ بالاخره بايد جايي بنشينم و آنها را ببينم . آرام ، آرام ، براي اين كه برنگردانم . در كدام جيب بود ؟ جيب چپ ؟ ( صداي خفه و گنگي بلند شد ) . افتاد ! با پا آن را كنار مي زنم . ( آن را كشاند زير تخت ) . بگذار دندانه هايش بشكند . در كدام جيبم بود ، راست ؟ ( در دستش بود ) . همه جا را مي بينم ( صداي ناله ي منقطع و مضحك بيمار همسايه … صداي شير آب ) . حالا ليوان پر شد . يكي يكي . خالي شد . ديگر بيندازمش دور ( تاريكي ) .

با ما بوديد ؟ ما را صدا زديد ؟ شما بوديد ؟ آقا ، كار داشتيد ؟ آقا ، چيزي لازم داشتيد ؟ با ما بوديد ؟ شما بوديد صدا مي كرديد ؟ با ما بوديد ؟ …

شما ، با ما ، شما ، با ما .

تاريكي .

ــ مدتي هيچ كار نمي كرد ــ جزء آخر عبارت ما : حالا ديگر كامل شد . شهرام هر روز صبح اين جعبه را باز مي كرد ، روي تختخوابش دراز مي كشيد و مدتي هيچ كار نمي كرد . شهرام هيچ وقت هيچ كاري نمي كرد .
+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1386ساعت 2:40  توسط جمال پاریاب  | 

در جشن هزاره فردوسي كه به سال 1313 شمسي برگزار شد، سخن شناسان، نويسندگان و متفكران بزرگ ايران و جهان شركت داستند. به نظر همه اين بزرگان، شاهنامه فردوسي در رديف سه مجموعه بزرگ آثار ادبي جهان، يعني ايلياد "هومر" ،كمدي الهي "دانته" و مجموعه آثار"شكسپير" قرار گرفت و چهارمين اثر بزرگ جهاني شناخته شد.

يكي از شركت كنندگان در اين مراسم، پروفسور "برتلس" داشمند بزرگ روسي بود. همو كه شاهنامه چاپ مسكو با همت و كوشش او فراهم آمده و به جهانيان عرضه شده است . اين دانشمند بزرگ مي‌گويد: "مادامي كه در جهان، مفهوم ايران و ايراني وجود داشته باشد، نام پر افتخار شاعر بزرگ، فردوسي هم جاويد خواهد ماند. چرا كه فردوسي تمام عشق سوزان خود را وقف سربلندي وطن خود ايران كرد. اين حكيم دانشمند، شاهنامه را با خون دل نوشت و با اين بهاي گران، خريدار احترام و محبت ملت ايران و همه مردم جهان گرديد."

فردوسي، تاريخ و افسانه و انديشه‌هاي بلند را در هم آميخت و كتابي فراهم آورد كه به قول خودش كاخي بلند و بي‌گزند است. در ميان  تمامي شاهنامه، داستانهاي آن موثر‌تر، باارزش‌تر و دلنشين‌تر از قسمتهاي تاريخي آن است. باز به گفته اكثريت سخن شناسان و نويسندگان، در ميان اين داستانها، چند داستان از همه با شكوهتر و بي‌نظيرتر است.

داستان ضحاك و فريدون – داستان زال، رودابه و رستم – داستان سياوش – داستان سهراب و داستان رستم و اسفنديار از اين جمله است.

در اين داستانها عناصري همچون، پيام، در ونمايه و شخصيت، آنچنان بزرگ و جاوداني است كه به زمان و مكان محدود نمي‌شود و در هر دوره و هر مكاني، تازه، نو و گيرا است. اين آثار از نظر داستاني به جديدترين تكنيكها و شيوه‌هاي داستان‌سرايي پهلو مي‌زند و توصيف‌ها و  تعابير آنچنان استادانه است كه تا ابد جاويد و ماندگار خواهد بود.

+ نوشته شده در  دوازدهم دی 1386ساعت 7:17  توسط جمال پاریاب  | 

فرماليست‌ها

            زبان شناسي ساختاري كوشيده است با بي‌توجهي به معناي گزاره‌ها توجه خو را به سازه‌هاي زبان معطوف نمايد. در سبك شناسي ساختاري نيز، معنا به تنهايي هيچ ويژگي ادبي ندارد، اين ريخت و شكل اثر است كه ادبيات آن را موجب مي‌شود. از اين رو در بحث سبك شناسي ساختارگرا ما با اين اصلي‌ترين پيشنهاد فرماليست‌هاي روسي، به صورت كمينه محتوا مواجه مي‌شويم. «‌ظرايف عاطفي كه به پيامي كاملاً خبري لحني مي‌بخشد موضوع سبك شناسي (ساختارگرا) خواهد بود. به عبارت ديگر محتواي سبك شناختي تتمه‌اي است ذهني و متغير با گوينده كه به خبر خنثي و ثابت پيامي مي‌افزايد، به اين ترتيب ما با يافتن مثلاً حدود 50 شاهد مثال از دو شاعر، مثل حافظ و منوچهري (از دو دوره متفاوت، به طوري كه اين 50 شاهد، معناي نهايي يكساني داشته باشند، بايد قادر باشيم، پاره‌اي از ويژگي‌هاي سبك شناختي اين دو شاعر را بروز دهيم. شايد كمينه محتوا را بتوان با احتياط ژرف ساخت و ويژگي‌هاي سبك شناختي اعمال شده بر آن را، گشتارهايي از آن كمينه محتوا ناميد. او همان گفته است: «چيزي كه ما آن را بدل‌هاي گشتاري مي‌خوانيم، فرايندهاي گوناگون همان جمله‌هاي هسته‌اي زبان همگاني است. مفهوم سبك ايجاب مي‌كند كه براي بيان يك محتوا طرزهاي گوناگون بيابند.» پيش از اين سوسور گفته بود كه در زبان تنها تمايز وجود دارد؛ چنين تمايزي را مي‌توان در گشتارهايي متفاوت از يك كمينه محتوايي مشاهده كرد.

            اما نشانه‌هاي ويژه هر متن ادبي، از جهتي ديگر نيز يادآور بحث فرماليست‌ها در مورد آشنايي زدايي است.

            زبان روزانه به طور ناخودآگاه از استعاره و مجاز سود مي‌جويد. يعني آن عناصري كه ياكوبسن آن را قطب‌هاي "زبان پريشي" و البته زبان ادبي مي‌داند.

            متون ادبي، آگاهانه، استعاره و مجاز را به كار مي‌گيرند. اين دو قطب موجب پريشاني زبان مي‌شود، اما كثرت تداول، به خصوص در زبان عملي، رنگ ديگر گونه آن را مي‌زدايد.

            ديگر كسي از جمله «فلاني عجب شيري است» وادار به تفكر و درنگ نمي‌شود؛ رند حافظ بر اثر كثرت استعال رنگ ديگر گونه خويش را از دست داده است. در نظريه اطلاعات، بسامد بالاي يك واژه يا  يك خبر از ميزان تاثيرگذاري آن مي‌كاهد. به همين دليل مفهوم آشنازدايي يا فرآيند بيگانه سازي در آثار فرماليست‌ها و به خصوص ويكتور شكلوفسكي معنايي بس گسترده داشته تمام شگردها و فنوني را در برمي‌گيرد كه مولف آگاهانه از آنها سود مي‌جويد، تا جهان درون متن را براي مخاطب بيگانه بنمايد. وظيفه هنر و ادبيات در آن است كه دركي ديگر گونه از اشيا و اموري كه زنگ عادات بشري بر آنها نشسته است، به ما بدهد.

            شكلوفسكي به صراحت گفته بود: « هدف هنر احساس مستقيم و بي‌واسطه اشيا است، بدان گونه كه به ادراك حسي در مي‌آيند، نه آن گونه كه شناخته شده و مالوفند. تكنيك هنري عبارت است از آشنا زدايي از موضوعات، دشوار كردن قالب‌ها، افزايش دشواري و مدت زمان ادراك حسي». از همين جا مي‌توان به دشواري‌هاي متن‌هاي ادبي نوين و ادبيات شگرف پي‌برد. چنين آثاري كوشيده‌اند به ياري رمزگاني ويژه، جهاني يكسره شخصي بيافرينند، جهاني نه چندان آشنا با اذهان معتاد به توصيفات آشنا. دشواري حافظ، خاقاني، صائب، بيدل، هدايت، جويس، فاكند، پروست، ويرجينا ولف و كافكا در همين نكته نهفته است كه آنها مي‌كوشند درك ما را از جها ديگرگون كنند. ژاك درايدا گفته است: « هر چيز را كه تاكنون آشكار و حاضر دانسته‌ايم با فاصله بشناسيم و در خواندن هر متني شالوده آن را آگاهانه بشكنيم.» البته در اين ديدگاه همواره رويكردي به تاريخ ادبي نهفته است. اما بر رند حافظ غبار آشنايي و الفت نشسته است، اما در زمان خود بي‌شك مفهومي بود كه در ذهن مخاطب ايجاد آشنازدايي كرده و لذت كشف را مهيا مي‌نمود. اما بايد دانست، آشنازدايي، هم چند در ادبيات به گونه‌اي همه جانبه با فرماليتها آغاز شد، اما با اين مفهوم، در فرهنگ بشري، بسي ديرتر، در تفكرات هندي و بودايي رخ نموده است.

 

منبع: http://www.lifeofthought.com

 

+ نوشته شده در  دوازدهم دی 1386ساعت 7:7  توسط جمال پاریاب  | 

معناي برقراري ارتباط در متن ادبي يا اثر هنري ـ به نسبت زبان روزانه ـ بايد به گونه‌اي ديگر معنا شود.هر ارتباطي حداقل بايد به سه جزء فرستنده، گيرنده و پيام استوار است، اما رومن ياكوبسن زبانشناس و منتقد ساخت گرا ـ هرگونه ارتباط زباني را داراي 6 جزء مي‌داند. فرستنده پيامي را براي مخاطب مي‌فرستند. اين پيام، براي آن كه گوينده آن را بهتر درك كند، به سه جزء ديگر يعني زمينه تماس و نشانه احتياج دارد.

زمينه

 پيام

گوينده ـــــــــــــــ مخاطب

تماس

نشانه

 

اين شش جزء خود، شش كاركرد را در زبان موجب مي‌شود.

ارجاعي

شعري ( ادبي )

عاطفي     كلامي ( باب سخن گشايي )     كنشي

فرازباني

در هر ارتباط زباني، يكي از اين كاركردها بر ديگر كاركردها برتري مي‌يابد. در جملات امري يا ندايي تاكيد بر كاركرد كنشي است. اكثر پيامدهاي زباني، بر كاركرد ارجاعي (زمينه) استوار هستند، كه آن خود نظامي است مشتمل بر مدلول‌هاي آشنا. اما خود نظامي است مشتمل بر مدلول‌هاي آشنا. اما آن جا كه خود پيام كانون توجه ارتباط كلامي باشد، با كاركرد ادبي و شعري مواجه هستيم. بر يافتن كاركرد ادبي، مرز بين سخن ادبي و غيره از آن را آشكار كنيم. او خود معتقد است كه زبان شناسي به تنهايي نمي‌تواند وارد حيطه نقد ادبي شود، بلكه بايد جزء مكملي، به نام شعر شناسي، براي آن قايل شد. بنابراين، در متن ادبي هر شش جزء ارتباط وجود دارد، اما ارتباط به سوي زمينه‌اي در خود ميل مي‌كند و همين امر موجب ايهام اساسي شعر مي‌شود. اومبر تواكو، نشانه شناس ايتاليايي، اين سويه مبهم را نتيجه گشودگي دلالت معنايي اثر هنري دانسته است. شاعر بيش از وضوح پيام (كاركرد ارجاعي) بر ابهام آن (كاركرد ادبي) متكي است. اصولاً كاركرد ادبي پيام، معنا را نهان مي‌سازد. زبان علمي در خدمت برقراري سع الوصول ارتباط است. حال آن كه زبان ادبي، به عكس مي‌كوشد، در امر ارتباط سهل الوصول اختلال ايجاد كند. اين چنين متني به ارتباط نمي‌انديشد، تنها از ما مي‌خواهد، جهان را به گونه‌اي متفاوت ببينيم.

 

منبع: http://www.lifeofthought.com/

 

+ نوشته شده در  دوازدهم دی 1386ساعت 7:5  توسط جمال پاریاب  | 

نجفی: شاملو شاعر بزرگی است اما متجم خوبی نیست

ابوالحسن نجفی با اینکه شاملو را بزرگترین شاعر ایران می داند اما معتقد است او اصلاً مترجم خوبی نیست و کتاب شازده کوچولو را نیز بد ترجمه کرده است.

 

خبرگزاري ميراث فرهنگي _ کتاب_ نشست بررسي کتاب "شازده کوچولو" اثر "آنتوان دو سنت اگزو پري" با حضور "ابوالحسن نجفي" مترجم ، "بهمن نامور مطلق" پژوهشگر و دبير فرهنگستان هنر ، "سيما وزير نيا" نويسنده و پژوهشگر در حوزه ادبيات ، "شهرام اقبال زاده" نويسنده و عضو انجمن نويسندگان کتاب کودک و نوجوان و جمعي از علاقه مندان ديروز در شهر کتاب برگزار شد.

 در اين نشست "شهرام اقبال زاده" به شمار و کيفيت ترجمه هايي که از کتاب شازده کوچولو در ايران منتشر شده، اشاره کرد و گفت:« ظاهراً در ايران تنها کافي است کسي به يک زبان خارجي آشنا باشد تا از سر تفنن و يا دستيابي به نام، کتابي را ترجمه کند. در اين زمينه ديوار ادبيات کودک و نوجوان از همه کوتاهتر است.»

او انتخاب سياق مناسب را براي ترجمه ضروري دانست و افزود:« مترجم، همزمان با کشف سبک نويسنده بايد دو اصل محوري را رعايت کند؛ اول، محور جانشيني يعني محوري که در آن واژگان در زنجيره اي نوشتاري جايگزين همديگر مي شوند. دوم، محور همنشيني يعني محوري که در آن عناصر واژگاني با نظمي خاص کنار يکديگر قرار مي گيرند.»

"اقبال زاده " گفت : « کتاب "شازده کوچولو" تاکنون 16 بار به فارسي ترجمه شده است.»
 "بهمن نامور مطلق" که عنوان تز دکتريش "خيال پردازي عرفاني نزد مولانا و اگزوپري" است در سخناني با اشاره به زندگي سنت اگزوپري گفت:« او در دسته بندي هاي سياسي قرار نمي گرفت ؛ نه مارشال دوگل را به عنوان نماينده فرانسه مي پذيرفت و نه پتن را يک خائن مي دانست. به همين سبب برخي او را يک فاشيست ناميده اند. تنها خوشبختي او به قول خودش، داشتن يک مادر فداکار و شغل خلباني اش بود. او خود را بسيار متعلق به دوران کودکي مي داند و معتقد است که پس از گذشت اين دوران ديگر زندگي نکرده است.»

نامور مطلق به چگونگي شکل گيري کتاب شازده کوچولو اشاره کرد و گفت:« سنت اگزوپري در نوشتن اين کتاب از کتابهاي ديگري متاثر بوده است از جمله "بابي شوپ؛ پسر کوچک" نوشته "کريستين دورام" و نيز "شنل قرمزي". موضوع کتاب اگزوپري، دور باطل است و نقش تصوير در اين کتاب بسيار اساسي است. به اين دليل که نويسنده و نقاش اين کتاب يک نفر است و اينکه نقاشي و کلام با يکديگر در ارتباط هستند.»

او با اشاره به وجه نمادين شازده کوچولو گفت:« شازده کوچولو از برجسته ترين آثار نمادين محسوب مي شود و زبان نمادين کتاب موجب مي شود که اثر از لايه هاي نمادين و به صورتهاي متعدد و توسط مخاطب باز آفريني شود. در واقع اثر اجازه مي دهد که مخاطب فعال باشد و برداشت آزاد خود را از آن داشته باشد.»

"نامور مطلق" کتاب شازده کوچولو را داراي رويکردي اسطوره اي دانست و افزود:« اين کتاب به چند دليل داراي رويکرد اسطوه اي است. نخست به اين دليل که مسائل هستي شناسي را مورد بررسي قرار مي دهد، دوم به دليل اينکه داراي ابعاد کيهان شناختي است و سوم به اين دليل که نويسنده در فضايي نامتعين و ناگوار در جستجوي امر شخصي است.»

اين پژوهشگر گفت:« عليرغم آنکه ترجمه هاي زيادي از شازده کوچولو در ايران شده است، توجه کافي از سوي منتقدين و پژوهشگران دانشگاهي به مضمون آن نشده است و  همگان کتاب را کتاب کودک مي دانند و به همين دليل آن را جدي نگرفته اند. مي توان گفت اين کتاب داراي روساختي کودکانه و زير ساختي بزرگسالانه است.»

او "سنت اگزوپري" را متاثر از "نيچه" و "پاسکال" دانست و افزود:« او در جستجوي معناي واقعي براي زندگي است و به معناهاي روزمره دلخوش نيست.»

"سيما وزيرنيا " نيز در سخناني درباره علت استقبال بيش از حد از کتاب شازده کوچولو در جهان گفت:« مخاطبان اين کتاب عناصر تخيلي داستان را باور مي کنند به اين دليل که کتاب براي مخاطب داراي حس مشترک رواني است و دربردارنده تناقضات بزرگ روح بشري است همانگونه که امبرتو اکو، نشانه شناس ايتاليايي در تحليل داستانهاي جيمز باند مي گويد درونمايه هاي اين گونه از داستانها تضاد و تناقض است. در باره شازده کوچولو نيز مي توان گفت که درونمايه اين کتاب تناقض است که مي توان آن را به کشش ميان مرگ و زندگي توصيف کرد. براي تحليل اين کتاب نيازمند يک تحليل بينامتني و نيز تحليل زندگينامه اي هستيم چرا که اثر ادبي ارتباط مستقيم با روان کسي دارد که آن را توليد کرده است.»

 او افزود:« نويسنده شازده کوچولو مي خواهد بگويد که آدمها تنها هستند. آنها همه چيز را در فروشگاه مي خرند و چون در فروشگاه دوستي نمي فروشند آدمها به شدت احساس تنهايي مي کنند. او يک روانشناس بود البته به معنايي که کساني مانند داستايوفسکي، مارگريت دوراس و جيمز جويس روانشناس بودند. سنت اگزوپري تحليل گر کودک درون انسان است. نمادهاي درون کتاب نمادهايي کهن الگوي اند ( اصطلاحي که يونگ به کار مي برد ). چيزهايي مانند گل سرخ (نماد تماميت روان و نيزعشق)، درخت بائو باب(که خود درخت نماد زندگي و بائو باب نماد مرگ است )، چاه آب، مار، قطار ، روباه و نمادهاي ديگر.»

"وزير نيا" گفت:« عشقي که درونمايه کار شازده کوچولو است عشقي است متعالي و بانزاکت (واژه اي که ژاک لاکان براي آن به کار مي برد) و کتاب به خاطر وجود اين نوع از عشق و نيز پارادوکسهاي موجود در آن توام با نوعي وجد است.»

 "ابوالحسن نجفي" يکي از مترجمان کتاب شازده کوچولو در ايران نيز در سخناني به اهميت اين کتاب در جهان اشاره کرد و گفت:« اين کتاب تاکنون به بيش از 160 زبان ترجمه شده و هرسال يک ميليون نسخه از اين کتاب به فروش مي رود و تاکنون بيش از 500 بار تجديد چاپ شده است. در سال 2005 اين کتاب به زبان توگال که زبان يکي از اقوام سرخ پوست آمريکاي جنوبي است ترجمه شد که پس از انجيل دومين کتاب ترجمه شده به اين زبان بود.»

"نجفي" به وظايف مترجم در ترجمه يک متن ادبي و بررسي ترجمه هايي که از شازده کوچولو توسط "محمد قاضي" و "احمد شاملو" شده ، پرداخت و گفت:« يکي از وظايف مترجم يک متن ادبي اين است که مرتبه زبان مبدا را تشخيص دهد و در ترجمه به زبان مقصد سبک نويسنده را لحاظ کند. مثلاً محمد قاضي در ترجمه اي که از شازده کوچولو در سال 1333 کرده است، آن را کتابي فلسفي ارزيابي کرده و به همين دليل نيز اين کتاب را به سبکي اديبانه ترجمه کرده است. اين مترجم خود پس از اينکه درمي يابد کتاب با اين ترجمه مورد استقبال خوانندگان قرار نگرفته است در ترجمه ديگري که از اين کتاب مي کند، معترف مي شود که ترجمه نخستش خوب نيست.»

 اين مترجم با انتقاد از ترجمه اي که "شاملو" از کتاب شازده کوچولو کرده گفت:« شاملو، کتاب را نخستين بار با نام مسافر کوچولو ترجمه مي کند و در مقدمه اي که بر کتاب آورده، مدعي مي شود که پرنس به معناي شاهزاده نيست و دليلي نيز براي اين مدعاي خود نمي آورد . علاوه براين ما در نيمي از اين کتاب شخصيت اصلي کتاب را با نام مسافر کوچولو و در نيم ديگر او را با نام امير مي شناسيم. او در تحرير دوم، مقدمه اش را حذف مي کند و در تحرير سوم کتاب را با نام شازده کوچولو يک بار ديگر ترجمه مي کند.»

او افزود:« شاملو از زبان عاميانه براي ترجمه شازده کوچولو استفاده مي کند در حالي که زبان اصل کتاب زبان معيار است که رنگ شاعرانه دارد. علاوه براينکه او نتوانسته لحن مناسب را براي ترجمه اين کتاب به کار بگبرد، غلطهاي زيادي نيز در اين ترجمه وجود دارد. با اينکه شاملو را بزرگترين شاعر معاصر ايران مي دانم اما معتقدم او شازده کوچولو را خوب ترجمه نکرده است و اساساً مترجم خوبي نيست و ترجمه هايش بد است.»

 اين مترجم همچنين با انتقاد شديد از وضعيت ترجمه و وجود سرقت ادبي و ترجمه اي در ايران گفت:« شايد راه حل گريز از فاجعه ترجمه در ايران پيوستن به قانون کپي رايت باشد. البته خود همين راه حل نيز مشکلاتي در پي دارد از جمله اينکه ناشر براي ترجمه يک اثر ادبي به دنبال ارزانترين مترجم مي گردد و طوري مي شود که مترجمان خوب جرات نمي کنند به سراغ ترجمه آن بروند.»

 

+ نوشته شده در  دوازدهم دی 1386ساعت 6:32  توسط جمال پاریاب  | 

ابداع و طراحي سيستم رايانه‌ای جهت ترجمه متون علمي زبان انگليسي به زبان فارسي

 

طرح‌ مسأله‌

الف- سيستم‌هاي‌كنترل‌شده‌ Controlled language  systems

ب‌-  ترجمه‌ با استعانت‌ از كامپيوتر Computer-assisted translation

ج‌-  سيستم‌ تمام‌ - اتوماتيك‌ ترجمه‌ ماشيني‌ FAHQT

مكانيسم‌، مؤلفه‌ها و اجزاي‌ سازنده‌ سيستم‌هاي‌ ترجمه‌ ماشيني‌

الف‌ - واژگان‌

ب‌- نحو و ساختار

1- سيستم‌ Augmented Transition Networks: ATN

2- سيستم‌ Augmented Phrase Structure Grammar: APSG

3-  سيستم‌ Definite Clause Grammar: DCG

4-  سيستم‌  Lexical - Functional Grammar: LFG

5-سيستم Generalized Phrase Structure Grammar: GPSG 

ج‌- معناشناسي‌

نظري‌ گذرا بر سابقه‌ ماشين‌ ترجمه

‌فهرستي از سوابق  پژوهشي‌ نگارنده درزمينه ترجمه‌ ماشيني

 

 

حدود نيم‌ قرن‌ از زمان‌ ظهور نخستين‌ سيستم‌هاي‌ نرم‌افزاري‌ ترجمه‌ ماشيني‌سپري‌ شده‌ و در خلال‌ اين‌ مدت‌، جهان‌ شاهد پيشرفت‌هايي‌ چشمگير در قلمرو ترجمه‌ ماشيني‌ و دستاوردهاي متنوع‌ جانبي‌ آن‌ بوده‌ است‌. اهميت‌ اين‌ پديده‌ جديد و مقتضاي‌ عصر اطلاعات‌ايجاب‌ كرده‌ است‌ كه‌ ميزان‌ سرمايه گذاري‌ كشورها در اين‌ عرصه‌، در طي‌ سالهاي‌ گذشته‌چشمگير و معادل‌ ارقامي‌ نجومي‌ باشد. به‌ عنوان‌ نمونه‌ در كشور كوچك‌ هلند در سال‌ 1983،هفده‌ ميليون‌ گيلدر معادل‌ هشت ونيم ميليون‌ دلار به‌ يك‌ طرح‌ تحقيقاتي‌ ترجمه‌ ماشيني‌ اختصاص‌ داده‌شده‌(1) و هدف‌ پروژه‌ مذكور تنها ترجمه‌ شيوه‌ نگهداري‌ و كاربرد سلاح‌ نظامي‌ از زبان‌ انگليسي‌ به‌زبان‌ فرانسه‌ بوده‌ است‌. علت‌ اين‌ اقبال‌ و عنايت‌، لحاظ اين‌ واقعيت‌ است‌ كه‌ دستيابي‌ به‌ سيستم‌ترجمه‌ ماشيني‌ بالذاته‌ مي‌تواند زمينه‌ساز رشد علمي‌ و توسعه‌ ملي‌ باشد و در ديگر عرصه‌هاي‌مورد نياز جوامع‌ امروزي‌ نيز تحولاتي‌ شگرف‌ پديد آورد. ظهور اينترنت‌ و ضرورت‌ حضور ووجود سيستم‌ ترجمه‌ ماشيني‌ در كنار آن‌، باعث‌ شده‌ است‌ كه‌ تلاشهاي‌ چند جانبه‌ تحقيقاتي‌ دراين‌ زمينه‌ گسترده‌تر و حجم‌ سرمايه‌گذاريها در اين‌ عرصه‌ مضاعف‌ گردد.(2)

اگر تا قبل‌ از رونق‌ بازار اين‌ پديده‌ نو، مساعي‌ منحصرا در زمينه‌ ابداع‌ ترجمه‌ ماشيني‌دوسويه‌ (انگليسي‌ به‌ فرانسه‌، ژاپني‌ به‌ انگليسي‌، روسي‌ به‌ آلماني‌ و...) صورت‌ مي‌گرفت‌، در حال‌حاضر گرايش‌ها معطوف‌ به‌ سيستم‌هاي‌ چندسويه‌ (انگليسي‌ به‌ فرانسه‌، آلماني‌، اسپانيولي‌،ايتاليائي‌، ژاپني‌، چيني‌ و...) شده‌ است‌.(3)

مع‌الوصف‌ علي‌رغم‌ اين‌ حقايق‌ ملموس‌، در كشور ما نه‌ تنها اين‌ موضوع‌ مورد تغافل‌ قرارگرفته‌ است‌، بلكه‌ ابعاد واقعي‌ قضيه‌ و گستره‌ كاربردي‌ آن‌ نيز نامكشوف‌ مانده‌ است‌. تصوير وتصوري‌ كه‌ از ترجمه‌ ماشيني‌ در اذهان‌ وجود دارد، منطبق‌ با واقعيت‌ها نيست‌ و متأسفانه‌تلاشي‌ در جهت‌ شناخت‌ مسأله‌، اهميت‌ و نقش‌ آن‌ در توسعه‌ ملي‌ و نيز پويائي‌ و توليد علمي‌ درسطح‌ كشور صورت‌ نگرفته‌ است‌.

در اين‌ گزارش‌ سعي‌ مي‌شود با استعانت‌ از تجربيات‌ و براساس‌ يافته‌هاي‌ ملموس‌ حاصل‌از بيست‌ سال‌ مطالعه‌ و تحقيق‌ و كار مداوم‌ در زمينه‌ زبان‌شناسي‌ رايانه‌اي‌computational linguistics، بررسي‌ هر چند موجز و مختصر - اما دقيق‌ و واقع‌گرايانه‌- ازكم‌ و كيف‌ ترجمه‌ ماشيني‌ ارائه‌ گردد.

 
طرح‌ مسأله‌

قبل‌ از تعريف‌ و تبيين‌ ترجمه‌ ماشيني‌، ضروري‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ از ديدگاه‌ زبان‌شناسي‌،ماهيت‌ ترجمه‌ را در مفهوم‌ عام‌ آن‌ يعني‌ ترجمه‌اي‌ كه‌ توسط شخصي‌ متخصص‌ و زباندان‌ انجام‌مي‌گيرد و اصطلاحاً به‌ ترجمه‌ انساني‌ human translation تعبير شده‌ است‌، بازشناسي‌ كنيم‌.با آنكه‌ سابقه‌ ترجمه‌ به‌ قبل‌ از قرن‌ اول‌ ميلادي‌ برمي‌گردد، هنوز هم‌ تعريفي‌ جامع‌ و مانع‌ ازترجمه‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ مورد قبول‌ همگان‌ باشد در اختيار نيست‌.(4)علت‌ امر ناشي‌ از نوع‌ نگرش‌اهل‌ فن‌- كه‌ معمولا پيرو مكانيب‌ مختلف‌اند- و شيوه‌هاي‌ كاربردي‌ و روال‌ متداول‌ در امر ترجمه‌مي‌باشد. بديهي‌ است‌ اگر ترجمه‌ را از ديدگاه‌ طرفداران‌ >ترجمه‌ تحت‌اللفظي‌<literal translation بنگريم‌ تعريف‌، مغاير با تعاريفي‌ خواهد بود كه‌ هواداران‌ >ترجمه‌ معنائي‌<semantic translation يا >ترجمه‌ آزاد< Free translation از موضوع‌ ارائه‌ كرده‌اند. مع‌ هذانبايد از نظر دور داشت‌ كه‌ در تعاريف‌ گونه‌گون‌ ارائه‌ شده‌ از سوي‌ زبان‌شناسان‌ وتئوريسين‌هاي‌ ترجمه‌ با گرايش‌ فكري‌ متفاوت‌، نقطه‌نظرهاي‌ مشترك‌ قابل‌ تأمل‌ نيز هست‌ كه‌جمع‌بندي‌ آنها مي‌تواند رهگشاي‌ ما در اين‌ زمينه‌ باشد. براساس‌ اين‌ نقطه‌نظرهاي‌ مشترك‌مي‌توان‌ چنين‌ نتيجه‌گيري‌ كرد كه‌ هر كلام‌ و گفته‌ در هر زبان‌ صورتي‌ (Forme) دارد و محتوايي‌(contenu) و ترجمه‌ عبارتست‌ از تبديل‌ يا برگرداندن‌ نزديك‌ترين‌ پيام‌ مستتر در صورت‌واژه‌هاي‌ زبان‌ مبدأ >source language = SL< يعني‌ زباني‌ كه‌ از آن‌ ترجمه‌ انجام‌ مي‌گيرد به‌>صورت‌ < زبان‌ مقصد target language = TL< يعني‌ زباني‌ كه‌ ترجمه‌ متن‌ به‌ آن‌ برگردانده‌مي‌شود. و اما ترجمه‌ ماشيني‌ Machine Translation كه‌ در پاره‌اي‌ موارد تحت‌ عنوان‌ترجمه‌ خودكار )اتوماتيك‌، ماشيني‌) automatic Translation  نيز معرفي‌ شده‌ است‌(6)، به‌ سيستم‌ نرم‌افزاري‌ رايانه‌اي‌ اطلاق‌ مي‌شود كه‌ از طريق‌ آن‌ مي‌توان‌ متون‌ ورودي‌ زبان‌ مبدأ SL > >  را طي‌ فرايندهايي‌ خاص‌ و پيچيده‌ - در سطوح‌ مختلف‌ زبان‌شناختي‌ - تجزيه‌ و تحليل‌ ودر نهايت‌ به‌ زبان‌)يا زبانهاي‌ مقصد (ترجمه‌ و به‌ صورت‌ خروجي‌ در اختيار كاربر قرار داد. درواقع‌ در طراحي‌ نرم‌افزار ترجمه‌ ماشيني‌ تمهيداتي‌ انديشيده‌ و در ساختار آن‌ مؤلفه‌ها و اجزايي‌درنظر گرفته‌ مي‌شود كه‌ علي‌القاعده‌ بايد سيستم‌ را قادر سازد تا تقريبا همانند فردي‌ مترجم‌ تجزيه‌ و تحليل‌هاي‌ زبان‌شناختي‌ متن‌ ورودي‌ را انجام‌ داده‌ تا با بهره‌گيري‌ از داده‌ها و براساس‌يافته‌ها، معادل‌ جملات‌ زبان‌ مبدأ را در زبان‌ مقصد توليد كند. انجام‌ اين‌ عمل‌ مستلزم‌ آن‌ است‌ كه‌سيستم‌ علاوه‌ بر برنامه‌اي‌ رايانه‌اي‌ متشكل‌ از مجموعه‌ الگوريتم‌هاي‌ خاص‌ و پيچيده‌، مجموعه‌فرهنگها و بانكهاي‌ اطلاعاتي‌ محتوي‌ واژگان‌ و قواعد ساختاري‌ و معناشناختي‌ زبانهاي‌ مبدأ ومقصد نيز در اختيار داشته‌ باشد.

اگر بتوان‌ ادعا كرد كه‌ امكان‌ تدوين‌ فرهنگ‌ قواعد ساختاري‌ يا واژگان‌ دستوري‌ grammatical words)) نسبتا كامل‌ فراهم‌ باشد، مختصه‌ و ويژگي‌ زبان‌ به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ درهيچ‌ برهه‌اي‌ از زمان‌ نمي‌توان‌ فرهنگي‌ -هر چند مبسوط - را يافت‌ كه‌ دربر دارنده‌ همه‌ واژه‌هاي‌آن‌ زبان‌ باشد، چه‌ زبان‌ پديده‌اي‌ است‌ زايا و هر زمان‌ مي‌توان‌ انتظار داشت‌ كه‌ واژه‌هايي‌ جديدخلق‌ و به‌ مجموعه‌ واژگان‌ آن‌ زبان‌ افزوده‌ شود. از اين‌ گذشته‌ وجود خطاهاي‌ املايي‌ در متن‌مي‌تواند در جريان‌ كار ترجمه‌ ايجاد اختلال‌ كند.(7) مترجمين‌ ورزيده‌ در رويارويي‌ با كلمات‌ناشناخته‌ يا ساختارهاي‌ شاذ جملات‌، با مراجعه‌ به‌ منابع‌ معتبر، تجربيات‌ و دانش‌ فردي‌ و يا ازطريق‌ استنتاج‌ و استقراء به‌ حل‌ مشكل‌ و مسأله‌ مي‌پردازند. در ترجمه‌ ماشيني‌ نيز بايد در مقابل‌اين‌ گونه‌ پديده‌ها از ساز و كاري‌ مشابه‌ بهره‌ جست‌، يعني‌ بايد سيستم‌ به‌ ابزاري‌ خاص‌ مجهزباشد تا اختلالي‌ در امر ترجمه‌ بوجود نيايد. ماشين‌هاي‌ ترجمه‌ گوناگون‌ و معمولي‌ موجود درسطح‌ بازار عموما فاقد اين‌ ساز و كارند و طبيعي‌ است‌ كه‌ محتواي‌ برون‌ داد آنها مغلوط و نامفهوم‌ باشد و در نتيجه‌ مشاهده‌ مي‌شود كه‌ حاصل‌ كا ر اين‌گونه‌ سيستم‌ها، نه‌ تنها مطلوب‌نيست‌، بلكه‌ در مواردي‌ عديده‌، بطور كلي‌ غيرقابل‌ استفاده‌اند.(8 )در گزارشهاي‌ متعدد اعلام‌ شده‌است‌ كه‌ سيستم‌هايي‌ در تيراژهايي‌ بالا و قيمت‌هايي‌ نسبتا متعادل‌ - و حتي‌ گاهي‌ در سطح‌جهاني‌ و با تبليغاتي‌ گسترده‌ به‌ بازار عرصه‌ شده‌، خريدار فقط يك‌ بار از آنها استفاده‌ كرده‌ و به‌علت‌ عدم‌ رضايت‌ آنها را به‌ دور افكنده‌ است‌.!(9)و اما سيستم‌هايي‌ كه‌ براساس‌ معيارهاي‌ علمي‌طراحي‌ و در ساختار آنها از مكانيسم‌هايي‌ منطقي‌ و براساس‌ دانش‌ زبان‌شناسي‌ رايانه‌اي‌استفاده‌ شده‌ است‌، به‌ سه‌ گروه‌ تقسيم‌بندي‌ مي‌شوند.(10)

 الف‌(سيستم‌systems

هاي‌كنترل‌شده‌Controlled language

پس‌ از كاربرد درازمدت‌ سيستم‌ ترجمه‌ ماشيني‌ در زمينه‌ كاري‌ مشخص‌ و محدود وحصول‌ تجربيات‌ كاملا موفق‌ و رضايت‌بخش‌، گرايش‌ها بيشتر معطوف‌ به‌ ابداع‌ سيستم‌هاي‌كاربردي‌ با مجموعه‌ واژگان‌ و ساختارهاي‌ معين‌ و از پيش‌ تعيين‌ شده‌ است‌. اغلب‌ مؤسسات‌ وسازمانها درپي‌ دستيابي‌ به‌ سيستم‌هاي‌ ترجمه‌ ماشيني‌اند كه‌ نيازشان‌ را در زمينه‌ فعاليت‌هاي‌تخصصي‌ آنها مرتفع‌ سازد، بويژه‌ آنكه‌ اين‌گونه‌ سيستم‌ها معمولا چند زبانه‌اند. در اين‌سيستم‌ها ميزان‌ خطا به‌ حداقل‌ و ميزان‌ انعطاف‌پذيري‌، در امر برنامه‌ريزي‌ زباني‌ به‌ حداكثرمي‌رسد و امكان‌ اعمال‌ ديدگاههاي‌ زبان‌شناختي‌ واقعا بيشتر است‌. با توجه‌ به‌ كارآيي‌ درخورتوجه‌ اين‌گونه‌ سيستم‌ها و مختصات‌ مطلوب‌ آنها، كمپاني‌ها و مؤسسات‌ ترجيح‌ مي‌دهند به‌ جاي‌تهيه‌ نرم‌افزارهاي‌ ترجمه‌ ماشيني‌ تجارتي‌، رأسا سفارش‌ سيستم‌هاي‌ ترجمه‌ ماشيني‌ متناسب‌ با خواستها و حوزه‌ فعاليت‌ تخصصي‌ خود بدهند.

در نتيجه‌ اين‌ نوع‌ تمايلات‌، ابداع‌ اين‌گونه‌ سيستم‌ها در جهان‌ رواج‌ و رونقي‌ بسزا يافته‌است‌ و تنها در اروپا دهها سيستم‌ در اين‌ قلمرو ابداع‌ شده‌ كه‌ مهمترين‌ آنها عبارتند از: Titus،Systran، Lent، Cop Volmac، Potrans، Smart، Hook and Hatton و... اكثر اين‌ سيستم‌چندزبانه‌اند و برخي‌ از آنها از نظر مورد حمايت‌ مستقيم‌ دولت‌ها و جامعه‌ اروپا هستند.(11)

جالب‌ توجه‌ اين‌ كه‌، جد اعلاي‌ اين‌گونه‌ سيستم‌ها كه‌ نخستين‌بار در كانادا و به‌ منظورترجمه‌ انگليسي‌ به‌ فرانسه‌ متون‌ مربوط به‌ تحولات‌ جوي‌ و پيش‌بيني‌هاي‌ هواشناسي‌- آن‌ هم‌ باتعدادي‌ معدود كلمات‌ و ساختارهايي‌ محدود- مورد استفاده‌ قرار مي‌گرفت‌، امروز از چنان‌مقبوليتي‌ برخوردار شده‌ است‌ كه‌ كتابچه‌هاي‌ راهنما و شيوه‌ نگهداري‌ بسياري‌ از ماشين‌آلات‌سنگين‌ و جنگ‌افزارهاي‌ مدرن‌ به‌ زبانهاي‌ مختلف‌ دنيا از طريق‌ اين‌ نوع‌ سيستم‌ها ترجمه‌مي‌شود و كمپاني‌هاي‌ معظمي‌ نظير زيمنس‌، كارترپيلار، داسو و... از مشتريان‌ اصلي‌ اين‌گونه‌سيستم‌ها هستند.(12)

 
ب‌( ترجمه‌ با استعانت‌ از كامپيوتر
Computer-assisted translation

اين‌ نوع‌ سيستم‌ها تحت‌ عنوان‌ ترجمه‌ ماشيني‌ نيمه‌خودكار و نيز ترجمه‌ ماشيني‌ با كمك‌ انسان‌ human-assisted machine translation نيز معرفي‌ شده‌ است‌. ايده‌ اين‌ نوع‌سيستم‌ها، حاصل‌ تحقيق‌ پژوهشگران‌ دانشگاه‌ شيكاگو آمريكاست‌،(13) و در پي‌ ناكامي‌هاي‌سيستم‌هاي‌ ماشين‌ ترجمه‌ آمريكايي‌ و عدم‌ رضايت‌ آنها از نتايج‌ حاصله‌ در دهه‌هاي‌ گذشته‌ ظاهر شده‌ است‌. با توجه‌ به‌ امكان‌ ظهور و بروز ابهام‌هاي‌ واژگاني‌، ساختاري‌ و معناشناختي‌ درامر ترجمه‌ ماشيني‌ و ارائه‌ جملاتي‌ نامربوط و اشتباه‌ به‌ عنوان‌ جملات‌ خروجي‌ و عدم‌ توانايي‌اصلاح‌ و تصحيح‌ آنها، اين‌ شيوه‌ عمل  ترويج‌ مي‌شد. نحوه‌ كار سيستم‌ بر اين‌ روال‌ است‌ كه‌ درهر مورد و مرحله‌اي‌ كه‌ سيستم‌ قادر به‌ ايفاي‌ نقش‌ خود به‌ گونه‌اي‌ مطمئن‌ نباشد ديالوگي‌ بين‌كامپيوتر و كاربر برگزار مي‌شود و رايانه‌ از كاربر تقاضا مي‌كند با توضيحات‌ خود حل‌ مشكل‌يا ابهام‌زدايي‌ كند، شيوه‌ كار اين نوع سيستم ها موفقيت‌آميز و عملي‌ اعلام‌ شده‌ است‌ ولي‌ از نظر سرعت‌ واتوماسيون‌ چندان‌ رضايت‌ بخش‌ نبوده‌ است‌. براساس‌ گزارشهاي‌ متعدد، اين‌ نوع‌ سيستم‌ بيشترمورد استفاده‌ مترجمين‌ تازه‌ كار و حرفه‌اي‌ و مخصوصŠ بيشتر در پيش‌ ترجمه‌هاي‌ theme > >يعني‌ ترجمه‌ از زبان‌ مادري‌ به‌ زبان‌ بيگانه‌ كاربرد داشته‌ است‌ تا version يعني‌ >ترجمه‌ متون‌ اززبان‌ بيگانه‌ به‌ زبان‌ مادري‌ <. و اين‌ خود بعد جديدي‌ را در قلمرو ترجمه‌ ماشيني‌ گشوده‌است‌.(14(به‌ هر حال‌ ناگفته‌ نبايد گذاشت‌ كه‌ از ديدگاه‌ بسياري‌ از متخصصين‌ و اهل‌ فن‌ سيستم‌مورد بحث‌ از نظر ماهوي‌ نزديك‌ به‌ سيستم‌هايي‌ است‌ كه‌ نياز به‌ پيش‌ - پردازش‌ pre-edit متن‌داشته‌اند.(15)

 
ج‌( سيستم‌ تمام‌ - اتوماتيك‌ ترجمه‌ ماشيني‌
FAHQT

پيشرفتهاي‌ شگفت‌انگيزي‌ كه‌ در طي‌ سالهاي‌ اخير در زمينه‌ هوش‌ مصنوعي‌ ArtificialIntelligent =AI و تكنيك‌ شبكه‌ عصبي‌ پديد آمده‌ است‌، تأثير غيرقابل‌ انكار در جهت‌ تكامل‌ وتوسعه‌ ترجمه‌ ماشيني‌ داشته‌ است‌.(16) از سوي‌ ديگر ظهور و پيدايش‌ اينترنت‌ و نوع‌ خاص‌استفاده‌ كاربر از مطالب‌ متنوع‌ و گسترده‌ شبكه‌هاي‌ اطلاعاتي‌ ايجاب‌ كرده‌ است‌ كه‌ حوزه‌ وقلمرو ماشين‌ ترجمه‌ نيز گسترش‌ يابد و امر ترجمه‌ در اين‌ حيطه‌ چه‌ از حيث‌ كاربرد و چه‌ از حيث‌ميزان‌ نياز كاربر ابعاد ديگري‌ كسب‌ كند.

طبيعتاً چون‌ به‌ موازات‌ گستردگي‌ امر، غموض‌ و پيچيدگي‌ قضيه‌ نيز بيشتر شده‌ است‌، به‌حكم‌ ضرورت‌ مي‌بايست‌ به‌ منظور رفع‌ نيازهاي‌ كاربران‌ چاره‌اي‌ انديشيده‌ شود. در اين‌ راستاسيستم‌ تمام‌ اتوماتيك‌ ترجمه‌ ماشيني‌باكيفيت‌بالايعني‌FAHQT، Fully automatic High-Quality Translation  ابداع‌ شد.

بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ در اصل‌ اين‌سيستم‌ وجه‌ تكامل‌ يافته‌ سيستمي‌ است‌ كه‌ نياز به‌ پيش‌- ويراستاري‌ pre-edit وپس‌-ويراستاري‌ post-edit داشته‌ است‌. بديهي‌ است‌ كه‌ ويراستاري‌هاي‌ ياد شده‌ توسط فردمتخصص‌ انجام‌ مي‌گرفت‌ ولي‌ در حال‌ حاضر اين‌گونه‌ سيستم‌ها مجهز به‌ غلطياب‌ املايي‌ ونحوي‌ نسبتاً قدرتمندي‌ است‌ كه‌ قبل‌ از انجام‌ ترجمه‌ متن‌ زبان‌ مبدأ را آماده‌سازي‌ مي‌كند. پس‌ ازانجام‌ ترجمه‌ نيز، از طريق‌ خطاياب‌ نحوي‌ زبان‌ مقصد، متن‌ خروجي‌ ويرايش‌ مي‌شود و درنهايت‌ ويرايش‌ نهايي‌ توسط ويراستار انجام‌ مي‌گيرد.(17)

 
مكانيسم‌، مؤلفه‌ها و اجزاي‌ سازنده‌ سيستم‌هاي‌ ترجمه‌ ماشيني‌

در ساختار سيستم‌هاي‌ ترجمه‌ ماشيني‌ سه‌ مؤلفه‌ اصلي‌ وجود دارد و هر مؤلفه‌ نيز به‌نوبه‌ خود از مجموعه‌ اجزايي‌ تشكيل‌ مي‌شود كه‌ در راستاي‌ تحقق‌ نقش‌ يا نقشهاي‌ آن‌ سه‌ مؤلفه‌اصلي‌ عمل‌ مي‌كنند. مؤلفه‌هاي‌ فوق‌الذكر در تناظر با سه‌ سطح‌ كه‌ علم‌ زبان‌شناسي‌ نوين‌ براي‌هر زبان‌ طبيعي‌ و زنده‌ قائل‌ است‌ قرار دارند. اين‌ سه‌ سطح‌ عبارتند از:

الف‌ - واژگان‌

ب‌- نحو و ساختار

ج‌- معناشناسي‌

بايد همواره‌ اين‌ نكته‌ را درنظر داشت‌ كه‌ تفكيك‌ اين‌ سطوح‌ مبين‌ عدم‌ ارتباط بين‌ مختصات‌واژگان‌، نحو و ساختار و معناشناسي‌ متن‌ نيست‌، بلكه‌ هر سه‌ سطح‌ در سلسله‌ مراتب‌ چندبعدي‌خود در حكم‌ تار و پود يكديگرند.

به‌ عبارت‌ ساده‌تر اين‌ تفكيك‌ صوري‌ و اعتباري‌ است‌، و در راستاي‌ نوعي‌ >شبيه‌سازي‌<فرايند ترجمه‌، در ذهن‌ مترجم‌ است‌، در واقع‌ ترجمه‌ ماشيني‌ از طريق‌ اين‌ شبيه‌سازي‌ متحقق‌مي‌شود. از نظر اهميت‌، اولويت‌، سهولت‌ پردازش‌ و يا مسأله‌زايي‌ آنها نيز نمي‌توان‌ بين‌ سه‌ مؤلفه‌ياد شده‌ تفاوتي‌ قائل‌ شد، بلكه‌ هر سه‌ آنها، از ديدگاههاي‌ ياد شده‌ هم‌سطح‌اند. شايد در وهله‌ اول‌تصور شود كه‌ در پردازش‌ها، به‌ علت‌ انتزاعي‌تر بودن‌ مؤلفه‌ معناشناسي‌، اين‌ سطح‌ پيچيده‌تر ودر نتيجه‌ مسأله‌زاتر باشد، ولي‌ بايد توجه‌ داشت‌ كه‌ در عمل‌ چنين‌ نيست‌، هر سطح‌ حتي‌ سطح‌واژگان‌ نيز مسائل‌ و مشكلات‌ خاص‌ خود دارد چه‌ >ابهام‌<ها در هر سطح‌ مي‌تواند ظاهر شود.اگر در هر سطح‌ به‌ گونه‌اي‌ منطقي‌ با مسائل‌ و قضايا برخورد شود از ميزان‌ غموض‌ و پيچيدگي‌و ابهام‌زايي‌ در سطوح‌ بعدي‌ كاسته‌ مي‌شود. دليل‌ امر وجود تعامل‌ و ارتباط ظريف‌ بين‌ عناصراين‌ سه‌ سطح‌ است‌: در سطور زير سعي‌ مي‌شود تصويري‌ كلي‌ از مكانيسم‌ و نقش‌ هر يك‌ ازمؤلفه‌هاي‌ مورد بحث‌ ارائه‌ شود.

 
الف‌) واژگان‌

نخستين‌ مرحله‌ پردازش‌ در ترجمه‌ ماشيني‌ در سطح‌ واژگان‌ انجام‌ مي‌گيرد. پردازش‌مورد نظر عبارتست‌ از تجزيه‌ و تحليل‌ مرفولوژيكي‌ واژه‌هاي‌ واحد ترجمه‌. در اين‌ مرحله‌ عناصرموجود در سطح‌ واحد ترجمه‌ يك‌ به‌ يك‌ تفكيك‌، پردازش‌ و مقوله‌گذاري‌ مي‌شوند. واژگان‌ هرزبان‌ مختصات‌ و دشواريهاي‌ خاص‌ خود را دارد و بالقوه‌ مي‌توانند مسأله‌زا باشند. برخي‌ از اين‌مشكلات‌ جزو پعموميت‌هاپي‌ زباني‌ هستند و به‌ زباني‌ خاص‌ اختصاص‌ ندارند; پهم‌نويسه‌هاپ ازجمله‌ مصاديق‌ اين‌ مضمون‌ به‌ شمار مي‌روند: در زبان‌ فارسي‌ واژه‌هاي‌ ساده‌ و پرتداول‌ >مرد< و>آرد<، در زبان‌ انگليسي‌ واژه‌هاي‌ run > > و correct > > و در زبان‌ فرانسه‌ واژه‌هاي‌ livre > > و cours > > مي‌توانند به‌ مقوله‌هاي‌ گرامري‌ متعدد، تعلق‌ داشته‌ باشند. و اين‌ امر جدا و سواي‌ ازپديده‌ چند معنايي‌ است‌ كه‌ در هر زبان‌ امري‌ عادي‌ تلقي‌ مي‌شود. عدم‌ پردازش‌ صحيح‌ اين‌گونه‌موارد، مي‌تواند موجد مسائل‌ و مشكلات‌ لاينحل‌ در مراحل‌ و سطوح‌ بعد مي‌گردد. شايان‌ ذكر آن‌كه‌، زبان‌ انگليسي‌ از اين‌ منظر جزو خطازاترين‌ زبانها محسوب‌ مي‌شود€ ولي بايد همواره به خاطرداشت كه هم‌نويسه‌ها تنها عامل‌ خطازا در امر پردازش‌ واژگان‌ نيستند، در بعضي‌ زبانها مشكلات‌خاص‌ و مختص‌ آن‌ زبان‌ وجود دارد كه‌ در عرصه‌ پردازش‌ زبان‌ مجال‌ ظهور و بروز يافته‌، منشأابهام‌ و خطا مي‌شوند. انفصال‌ و ناپيوستگي‌ عناصر واحد ترجمه‌ در زبان‌ انگليسي‌، امكان‌ خلطادات‌ و انتساب‌ آنها به‌ سازه‌هاي‌ غير، از جمله‌ عوامل‌ ابهام‌زا و خطازا در مرحله‌ پردازش‌ واژگان‌محسوب‌ مي‌شود بنابراين‌ بايد با لحاظ همه‌ موارد مسأله‌آفرين‌، تدابيري‌ انديشيد كه‌ در اين‌سطح‌- به‌ ظاهر ساده‌- ميزان‌ خطا به‌ حداقل‌ ممكن‌ برسد و راه‌ براي‌ انجام‌ پردازش‌ و تجزيه‌ وتحليل‌هاي‌ زبان‌شناختي‌ بعدي‌، بهتر هموار گردد. در جهت نيل به اين هدف در زبان انگليسي اقدامات متعدد انجام گرفته است . از جمله در سال‌ 1991 پروژه‌اي‌ عظيم‌ به‌ مديريت‌ كنسرسيومي‌ متشكل‌ از چند دانشگاه‌ و نهاد علمي‌ و صنعتي‌، من‌جمله‌ دانشگاه‌ اكسفورد و دانشگاه‌ لانكاستر، مركز تحقيقات‌ كتابخانه‌ ملي‌ بريتانيا، شوراي‌ علمي‌ و مهندسي‌، آكادمي‌ انگليس‌، به‌ منظور تدوين‌ پيكره‌ زباني‌ انگليسي‌ BNCو مقوله‌گذاري‌ واژه‌هاي‌ انگليسي‌ شروع‌ و در سال‌ 1996 خاتمه‌ يافت‌. پيكره‌ زباني‌ براساس‌ صدميليون‌ واژه‌ تدوين‌ شد و از طريق‌ آن‌ امكان‌ كددهي‌ و مقوله‌گذاري‌ فراهم‌ آمد و در نهايت‌، حدود98%مقوله‌گذاري‌ صحيح‌ ميسر گشت‌.(18)

 
ب‌) نحو و ساختار

Parsing  در اصطلاح‌ computational linguistics يعني‌ اجراي‌ برنامه‌ تجزيه‌ و تحليل‌نحوي‌ متن‌ و يا به‌ عبارت‌ كلي‌تر تجزيه‌ و تحليل‌ گرامري‌ جمله‌ از طريق‌ كامپيوتر. و parser به‌سيستمي‌ اطلاق‌ مي‌شود كه‌ با استعانت‌ از آن‌ پواحد ترجمه‌پ از منظر ساختار و نحو تجزيه‌ وتحليل‌ مي‌شود; به‌ نحوي‌ كه‌ كامپيوتر مي‌تواند از طريق‌ آن‌ به‌ سهولت‌ عناصر تشكيل‌ دهنده‌واحد ترجمه‌ را بازشناسي‌ كند، نقش‌ آنها و روابط دروني‌ و فيمابين‌ آن‌ عناصر و نوع‌ قانون‌حاكم‌ بر آنها را تشخيص‌ دهد.(19)در ترجمه‌ ماشيني‌ دستيابي‌ به‌ اطلاعات‌ ياد شده‌ ضروري‌ واجتناب‌ناپذير است‌، چه‌ علاوه‌ بر برگردان‌ عناصر معنائي‌ و واژگان‌، ترجمه‌ ساختار نحوي‌ واحدترجمه‌، از زبان‌ مبدأ به‌ مقصد نيز بايد انجام‌ شود. در واقع‌ برگردان‌ قالب‌ و ساختار جمله‌ از زبان‌مبدأ به‌ زبان‌ مقصد، شرط اصلي‌ و اساسي‌ ترجمه‌ است‌ ; و اين‌ امر جز با تجزيه‌ و تحليل‌ گرامري‌واحد ترجمه‌ ميسر نمي‌شود.

انجام‌ اين‌ مهم‌ از طريق‌ سيستم‌هاي‌ تجزيه‌ و تحليلگر رايانه‌اي‌ صورت‌ مي‌گيرد. گفته‌ شده‌است‌ كه‌ مهمترين‌ ركن‌ ماشين‌ ترجمه‌ تجزيه‌ و تحليلگر نحوي‌ يعني‌ parserاست‌. هر چند اين‌طرز نگرش‌ خالي‌ از اغراق‌ نيست‌ ولي‌ بيانگر اهميت‌ دومين‌ مؤلفه‌ اصلي‌ در ساختار سيستم‌ترجمه‌ ماشيني‌ است‌. اين‌ اهميت‌، انگيزه‌ آن‌ بوده‌ كه‌ تاكنون‌ صدها نوع‌ parserدر سطح‌ جهان‌ابداع‌ شود، تنوع‌ مكانيسم‌هاي‌ بكار رفته‌ در ساختار تجزيه‌ و تحليلگرهاي‌ نحوي‌ واقعا اعجاب‌انگيز است‌. تقريبا هيچ‌ دانشگاهي‌ و مؤسسه‌ آموزش‌ عالي‌ در سطح‌ جهان‌ يافت‌ نمي‌شودكه‌ داراي‌ مركز تحقيقات‌ زبان‌شناسي‌ يا رايانه‌اي‌ باشد و حداقل‌ يك‌ تجزيه‌ و تحليلگر نحو در آن‌ابداع‌ نشده‌ باشد. نقش‌ اصلي‌ تجزيه‌ و تحليلگر نحوي‌ در ساختار ترجمه‌ ماشيني‌ عبارتست‌ از:

1- تشخيص‌ دستوري‌ بودن‌ جمله‌

2- شناخت‌ عناصر سازنده‌ جمله‌ و شيوه‌ تركيب‌ آنها به‌ منظور تشكيل‌ واحدهاي‌ بزرگتر،عبارت‌، بند و...

3-تعيين‌ نقش‌ هر يك‌ از واحدها در جمله‌

4- شناخت‌ دقيق‌ روابط معنايي‌ بين‌ عناصر سازنده‌ جمله‌

علاوه‌ بر نقش‌ اصلي‌، نقشهاي‌ فرعي‌- بنا به‌ مقتضاي‌ كار و سليقه‌ مبدع‌ - نيز براي‌ تجزيه‌ وتحليلگر نحوي‌ درنظر گرفته‌ مي‌شود.

شيوه‌ كار parserها متفاوت‌ است‌ ولي‌ معمولا براساس‌ دو نوع‌ شيوه‌ كارشان‌، به‌ دودسته‌ تقسيم‌بندي‌ مي‌شوند: parserهاي‌ نزولي‌ و صعودي‌. با آنكه‌ هيچكدام‌ از اين‌ دو نوع‌parserها كامل‌ و بي‌نقص‌ نيستند ولي‌ معمولا parser نزولي‌ بيشتر مورد توجه‌ بوده‌ و نمي‌شود برسد، كه‌ خود نشانه‌ موفقيت‌آميز بودن‌، تجزيه‌ و تحليل‌ نحوي‌است‌.

نكته‌ قابل‌ توجه‌ در مورد parser شبكه‌ انتقالي‌ نحوه‌ انطباق‌ آن‌ با زبان‌ برنامه‌نويسي‌ lispاست‌; اگر parser يكي‌ از اجزاي‌ كلام‌ مثلا اسم‌ را بررسي‌ مي‌كند، با توجه‌ به‌ اينكه‌ - در اينجا-اجزاء كلام‌ جزو نمادهاي‌ پاياني‌ محسوب‌ مي‌شوند، از فرمان‌ category استفاده‌ مي‌كنيم‌(category terminal-symbol) ولي‌ اگر